سخنان حسین پناهی بازیگر قدیمی و شاعر؛ جملات و متن های زیبا

دیگر هیچ خدایی از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

مرحوم حسین پناهی متولد ۱۳۳۵ در دژکوه بود که در سال ۱۳۸۳ بر اثر سکته قلبی فوت نمود. او نویسنده، شاعر، بازیگر و کارگردان بود که آثار زیادی از خود بر جای گذاشته است. سخنان و جملات حسین پناهی که در کتاب هایش به چاپ رسیده است که از جمله زیباترین و آموزنده ترین جملات می باشند. در این مطلب مجموعه ای از بهترین سخنان و جملات او را برای شما همراهان عزیز گردآوری کرده ایم. با ما همراه باشید.

به خوابی هزار ساله نیازمندم تا فرسودگی گردن و ساق ها را از یاد ببرم

دیگر هیچ خدایی از پهنه مرا به گردنه نخواهد رساند

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود

من زندگی را دوست دارم

و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد
گز می کنم خیابان های چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدوداً می خرند و حدوداً می فروشند
در بازار بورس چشم ها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد…

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟

مادربزرگ!
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست

خدایا
دست بشکنه،
پا بشکنه،
سر بشکنه،
اما…
دل نشکنه…!

کهکشان ها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من، ای زمان؟…

نیازی نیست
اطرافمون پر از “آدم” باشد!
همون چند نفری که اطرافمون هستند
“آدم” باشند کافیه!

چیزی دارد تمام می شود

ترک عادت های کهنه و خو گرفتن به عادت های نو

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…

لنگه های چوبی درب حیاطمان گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

ما تماشا چیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم
دیر آمدیم خیلی دیر
پس به ناچار
حدس می زنیم
شرط می بندیم
شک می کنیم
و آن سوتر در صحنه بازی به گونه ای دیگر در جریان است!

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

میزی برای کار

تختی برای خواب

می دانی … !؟

نیــــستیـــــــم…

عکس  یک نفره می گیریم…

انسانم!
ساکت، چون درخت سیب!
گسترده، چون مزرعه ی یونجه!
و بارور، چون خوشه ی بلوط!
به جز خداوند،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود؟!

من اگه خدا بودم
یه بار دیگه تموم بنده هام رو می شمردم
ببینم که یه وقت یکیشون تنها نمونده باشه
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!

گاهی هیچکس را نداشته باشی بهتر است ..! باور کن بعضیها تنهاترت میکنند .

سپهر را من نیلگون شناختم.

خدا کران بیکران شکوه پرستش من بود،

شب در چشمان من است

روز در چشمان من است

به شبنمی می‌ماند آدمی
و عمر چهل روایتش،
به لحظه رویت نور
بر سطح سبز برگی
می‌لغزد و بر زمین می‌چکد …
تا باری دیگر
و کی؟
و چگونه؟
و کجا؟

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان‌ ها که پدر تنها قهرمان بود
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نقطه‌ى زمین، شانه‌ های پـدر بــود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمـی‌ ام بودند
تنـها چیزی که می‌ شکست، اسباب‌ بـازی‌ هایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود!

در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسان ها به دور خویش می گردند.
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از این که آن دوره گرد خود خدا بود.
در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و در همان نماز ساده خویش تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم
آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

وقتی ما آمدیم

حال هر کس به سلیقه خود

درختان می گویند، بهار
پرندگان می گویند، لانه
سنگ ها می گویند، صبر
و خاک ها می گویند، مصاحب
و انسان ها می گویند، «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم،
در طلب نور!
ما نه درختیم و نه خاک
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی
“تـعطیــل است”
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی، دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی: بگذار منتـظـر بمانند!!!

اشک های من از غصه نیست،

چشمانم به وقت دیدنت عرق می کند

پا برهنه با قافله به نامعلوم می روم

عطر برکه ها

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

نیم ساعت پیش
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام!

به ساعت نگاه می کنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم می بندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشدار شبگردانه خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکی ام
و خوشحال که هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری! از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم
سال هاست که مرده ام.

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *