21 شهریور 1397 – 08:42
«نازنین» تازه 35 سالش شده بود اما سختیهای روزگار او را پیرتر نشان میداد. آنقدر گریه کرده بود که چشمان پف کردهاش باز نمیشد. میگفت دلش برای دخترهایش تنگ شده اما هم آنها و هم شوهرش حاضر نیستند او را ببینند. میگفت تنها گناهش این بوده که تسلیم خواستههای مرد هوسران نشده است اما حالا باید تاوانش را با بیآبرو شدنش پس بدهد.

به گزارش ایران، او می گوید: شوهرم کاظم کارگر روزمزد بود و هزینه روزانه زندگیمان هم به سختی تأمین میشد. چند نفر از دوستانش به تهران رفته بودند و اوضاع مالیشان بهتر شده بود. به همین دلیل پس از تولد دخترم، با اصرار او راهی پایتخت شدیم و کاظم در یک قنادی کار پیدا کرد. اما باز هم حقوقش کفاف زندگیمان را نمیداد. به اصرار او در یک مؤسسه خدماتی کار پیدا کردم و بهصورت پاره وقت برای نگهداری از کودکان و سالمندان به خانههای مردم میرفتم.
درهمین سالها بود که دختر دومم هم به در خانه ات باشد اجازه نمیدهم نوه هایت هم به دیدنت بیایند…»
وقتی او رفت همه سکوت کرده بودند. دخترهایم وسایل شان را جمع کردند و از خانه پیرزن رفتند. صاحبکارم هم فقط گفت: «دیگر اینجا نمان. زنگ میزنم پرستار دیگری برایم بفرستند.» و عصا زنان به اتاق خوابش رفت.
هیچ کس مهلت دفاع به من نداد. در دادگاهی محاکمه شدم که متهمش من نبودم اما براحتی محکومم کردند. از آن روز به بعد رفتار شوهر و بچه هایم با من عوض شد و به تازگی فهمیدم همسرم درخواست طلاق داده است. زندگیام در حال نابودی است و هیچ کس بیگناهیام را باور نمیکند. سرگردان شدهام و کمک میخواهم…»
انتهای پیام
