حاجآقا بسیار صبور و در عین حال مهربان و خوشاخلاق بود، چه در خانواده، چه در بین فامیل و چه در برخورد با مردم. اخلاقشان طوری بود که هرجا میرفتیم، خیلی زود با مردم ارتباط میگرفتند. حتی در بعضی سفرها که همراهشان میرفتم، کمتر پیش میآمد جایی برویم و کسی ایشان را نشناسد یا با ایشان سلام و احوالپرسی نکند. این نشان میداد که با مردم خیلی صمیمی و محترمانه رفتار میکردند و محبتشان در دل دیگران مینشست
جوان آنلاین: بعضی وداعها آنقدر سنگینند که واژهها در برابرشان کم میآورند. میشود سالها با کسی زندگی کرد، در کنار او نفس کشید، رنجها و شادیهایش را دید و لحظههای زندگی را شانهبهشانه از سر گذراند، اما باز هم لحظه جدایی آنقدر بزرگ و جانکاه باشد که هیچ واژهای توان وصفش را نداشته باشد. بعضی مردان در زندگی فقط همسر و پدر و همراه نیستند؛ تکیهگاهند، آرامشند و حضوری هستند که گرمایشان ستون یک خانه و یک خانواده میشود. نبودنشان فقط یک فقدان ساده نیست؛ گویی بخشی از جان یک خانواده، بخشی از خاطرات یک عمر و تکیهگاهی بزرگ از زندگی ناگهان از میان برداشته میشود. شهید دکتر سردار بهرام حسینیمطلق از همان مردان بود؛ مردی که صلابت و شجاعتش در میدان مسئولیت، با مهربانی، متانت و فروتنیاش در خانه و میان مردم درآمیخته بود. مردی که دلش با ایمان میتپید و نگاهش همیشه به ولایت گره خورده بود. هرکس حتی یکبار او را از نزدیک میدید، خیلی زود شیفته آرامش نگاه، بزرگواری رفتار و صفای باطنش میشد. آنچه پیش رو دارید، گوشهای از روایت همسر اوست؛ روایت زنی که ۴۰ سال در کنار این مرد زندگی کرد، با او همقدم شد، روزهای سخت و آسان را با او سپری کرد و سرانجام با نشانهای کوچک از پیکرش وداع گفت. متن پیش رو همسرانههای شهید و درددل مختصری است از زبان دخترش با سردار شهید بهرام حسینیمطلق که در ۹ اسفند سال ۱۴۰۴ در جلسه شورای عالی دفاع شهید شد، بخوانیم.
«دخترم! عروس من میشوی؟»
من همسر شهید سردار حسینیمطلق هستم و حاجآقا چهارم بهمن سال ۱۳۴۱ متولد شد و من متولد سال ۱۳۵۱ هستم، یعنی حدود ۹ تا ۱۰ سال با هم اختلاف سنی داشتیم. ما از یک جهت نسبت فامیلی هم داشتیم. همسرم در واقع پسرخاله مادرم بود، اما با وجود این نسبت، سالهای زیادی همدیگر را ندیده بودیم. اصالت همسرم به یکی از روستاهای زنجان برمیگردد، اما از حدود پنج-شش سالگی همراه خانواده به شهر بیجار در استان کردستان مهاجرت کردند و در همانجا بزرگ شد و دوران تحصیل و رشدشان را در بیجار سپری کرد. اما من در تهران به دنیا آمدم و در همین شهر بزرگ شدم. البته از نظر ریشه خانوادگی، پدرم اهل تبریز و مادرم اهل زنجان هستند و هر دو آذریزبانند. با اینکه مادرم و همسرم دخترخاله و پسرخاله بودند، مادرم میگفت حدود ۱۵ سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. تابستان سال ۱۳۶۴، به مناسبی همراه خانواده به روستایمان رفتیم. همان سفر باعث شد دیدارهای فامیلی دوباره تازه شود و آشنایی ما از همانجا شکل بگیرد.
آن زمان من تازه دوم راهنمایی را تمام کرده بودم. در روستا یکی از اقوام، دختر جوانی که تازه ازدواج کرده بود، بیمار شد. پدرم او را با ماشین برای دکتر به شهر بیجار برد و من هم همراهشان رفتم. آن دختر، چون ترکزبان بود و با من انس گرفته بود، دوست نداشت تنها با پدر و مادرم به بیجار برود، برای همین من کنارشان ماندم و بقیه خانواده در روستا ماندند.
