زندگی سید علی با قرآن عجین شده بود 

شهید در مسابقات قرائت قرآن شرکت می‌کرد. هر روز شهید سیدعلی حداقل یک یا دو صفحه قرآن را با لحن خوش می‌خواند. قرائت زیبایی هم داشت. سیدعلی، چون عربی را از همان سن نوجوانی خوب متوجه می‌شد، هنگام خواندن، معنی آیات را هم درک می‌کرد. همین لذت تلاوت را برای ایشان چند برابر می‌کرد

شهید در مسابقات قرائت قرآن شرکت می‌کرد. هر روز شهید سیدعلی حداقل یک یا دو صفحه قرآن را با لحن خوش می‌خواند. قرائت زیبایی هم داشت. سیدعلی، چون عربی را از همان سن نوجوانی خوب متوجه می‌شد، هنگام خواندن، معنی آیات را هم درک می‌کرد. همین لذت تلاوت را برای ایشان چند برابر می‌کرد

جوان آنلاین: پاسدار شهید سیدعلی نیک‌نژاد از شهدای پدافند نیروی هوافضای سپاه در جنگ تحمیلی سوم بود که به جهت فعالیت‌هایش در زمینه‌های قرآنی، از شهدای قرآنی کشور به‌شمار می‌رود. شهید نیک‌نژاد هنگام شهادت ۴۷ سال داشت و دارای چهار فرزند، یک پسر و سه دختر بود. به گفته همسر شهید، قرآن نه فقط بخشی از زندگی، بلکه روح جاری در خانه این شهید بود و «هنوز صدای تلاوت‌های سیدعلی از در و دیوار خانه به گوش می‌رسد و قاب عکسش زینت‌بخش دیوار‌های خانه است.» 
ندا دزفولی، همسر شهید سیدعلی نیک‌نژاد، در گفت‌و‌گو با «جوان» درباره این شهید و زندگی سراسر جهادی‌اش می‌گوید. 

شهید نیک‌نژاد موقع شهادت چند سال داشت؟ ایشان در چه خانواده‌ای رشد کرده بود؟ 
سیدعلی در ۲۳ دی‌ماه ۱۳۵۷ در یک خانواده مذهبی و مقید در سیدخندان تهران به دنیا آمده بود. سطح خانواده‌شان بالا بود. پدر شهید یک مقطعی رئیس شهربانی کشور بود. سید در یک خانواده تقریباً شلوغ به دنیا آمده بود. آنها سه تا پسر و یک دختر بودند، اما به رغم موقعیت پدر ایشان، زندگی مشترک من با آقا سیدعلی تقریباً از صفر شروع شد. آن زمان هر دوی ما سن کمی داشتیم. بعد از گذشت یک سال از زندگی مشترکمان، پدر و مادر آقا سید از لحاظ مالی ما را حمایت کردند و زندگی ما را با حمایت خودشان می‌چرخاندند تا اینکه سیدعلی توانست درسش را ادامه بدهد و وارد سپاه شود. 

خانواده سیدعلی در مورد تیپ شخصیتی ایشان چه مواردی را برای شما تعریف می‌کردند؟ 
شهید کلاً هوش خوبی داشت. برای همین درس‌هایش و به‌خصوص درس عربی‌اش عالی بود. مادر شهید دبیر عربی بود و برگه‌های عربی دانش‌آموزان را می‌داد به شهید تا تصحیح کند. از طرفی هم سیدعلی قرائت خوبی داشت و همیشه در کلاس‌های قرائت و حفظ قرآن شرکت می‌کرد. به گفته مادرش، سیدعلی در مدارس خوبی تحصیل می‌کرد و همیشه نمرات عالی از درس‌هایش می‌گرفت. مادرش می‌گفت تا سن ۱۵ سالگی من اصلاً احساس نمی‌کردم که فرزندی مانند او دارم. چون خیلی منش آرامی داشت. 
در زندگی مشترک خودم با سیدعلی باید بگویم، چون شاغل بودم برای همین آقا سید اصلاً به من کاری نداشت که مثلاً الان برای چه بیرون می‌روم یا چه کار می‌خواهم بکنم. اصلاً در این مورد‌ها به من کاری نداشت. 
من خودم از فعالان مؤسسه قرآنی هستم. سیدعلی خیلی تشویقم می‌کرد که این مسیر را در زندگی‌ام ادامه دهم. ایشان هر کمکی که دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. حتی وقتی وارد کار‌های آموزشی کودک شدم، همیشه همفکری در کارهایم داشت. 
شهید همیشه به من می‌گفت: «تو خیلی مستقل هستی. با نبود من هم می‌توانی کارهایت را انجام دهی»، ولی من بهش می‌گفتم مطمئن باش با نبود تو وضعیت من بدتر می‌شود. 

گفتید در سن کم ازدواج کردید. آن زمان هر دوی شما چند سال داشتید؟ 
بله، ما فامیل دور خانواده شهید بودیم و آخر‌های سال سوم راهنمایی بودم و به اول دبیرستان می‌رفتم که مادر شهید پیشنهاد ازدواج من را با پسرش داد. 
اول مادرم قبول نکرد، اما بعد که سال اول دبیرستان را به پایان رساندم و داشتم دوم دبیرستان می‌رفتم، پیشنهاد آنها را پذیرفتیم. آن زمان من ۱۶ ساله بودم و شهید سید علی ۱۹ ساله بودند. بعد از گذشت هشت سال خدا یک دختر به نام فاطمه‌سادات به ما داد. بعد پسری به نام سید محمد صالح و دوباره یک دختر به نام مطهره‌سادات و نهایتاً معصومه سادات، چهار هدیه خدا به ما هستند. 
چه خاطراتی از زندگی مشترک با شهید دارید؟ 
یکی از خاطرات خوبی که با شهید داشتم، همیشه آخر هر هفته به رستورانی که برای ارگان کاری همسرم بود می‌رفتیم. در آنجا دور هم با بچه‌ها در کنار پدرشان غذا می‌خوردیم. بعدش هم یک دور در محوطه می‌زدیم و با بچه‌ها برمی‌گشتیم. این مسئله تفریح خوبی برای بچه‌ها بود که در کنار پدرشان باشند. بعد از اتمام بازی بچه‌ها به منزل برمی‌گشتیم. 
از وقتی که همسرم شهید شده است، دیگر آن لحظه خوب در کنار یکدیگر را نداریم. 
یک‌بار دیگر هم یادم هست در برگشت از قم به تهران با سیدعلی و بچه‌ها بودیم. ساعت هفت شب بود که به مسیر بهشت زهرا (س) رسیدیم و به زیارت قطعه شهدا رفتیم. با اینکه هوا بارانی بود، ولی در حدود یک ساعت و نیم شهید با پسرم دنبال قبر شهید پلارک بودند و من با دختر‌ها به‌خاطر باران داخل ماشین نشسته بودم. 
بعد از برگشت بهش گفتم: «الان دو ساعت گذشت چه کار می‌کردی»، شهید در جوابم گفت: «مگر نمی‌گویی یک کار فرهنگی برای پسرم انجام بدهم؛ من هم داشتم کار فرهنگی می‌کردم که پسرم متوجه شود.» 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *