وقتی با فرشید وارد باغش شدم به من گفت چند لحظه منتظر باش من الآن برمی گردم، هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در باز شد و امیر با چشمانی پر از نفرت وارد شد.

به گزارش رکنا، زن گفت: بچه که بودم آرزوی خیلی چیزها را داشتم، از یک عروسک گرفته تا یک کیف نو برای مدرسه به خاطر وضعیت مالی پدرم تا دیپلم بیشتر درس نخواندم، یک روز به طور اتفاقی در خیابان با امیر آشنا شدم، مدت یک سالی با هم دوست بودیم تا اینکه امیر به همراه خانواده اش به خواستگاریم آمد، با اصرار فراوان من پدر و مادرم راضی شدند و من و امیر باهم ازدواج کردیم.
