یکی از مهمترین نیازهای روانی پس از جنگ این است که افراد بدانند در این رنج تنها نیستند، بلکه کسانی هستند که فقدانهای مشابهی را تجربه کردهاند، کسانی که عزیز، خانه یا شغل خود را از دست دادهاند و حالا تلاش میکنند زندگیشان را دوباره بسازند. همین حس همدلی و همراهی میتواند بخشی از بار سنگین سوگ و آسیب را سبکتر کند
جوان آنلاین: جنگها تمام میشوند، اما زخمهایشان نه. آوارها برداشته میشوند، خیابانها به شکل سابق برمیگردند و زندگی هم به مرور زمان به جریان میافتد، اما پیامدهای جنگ در ذهن و روان بسیاری باقی میماند. پیامدهایی، چون زخمی عمیق که هیچ آماری برایش ارائه نمیشود و هیچکس دربارهشان حرف نمیزند، اما همین زخمهای پنهان تا ماهها و حتی سالها بعد، خود را در قالب سوگ، اضطراب، احساس تنهایی و حتی ناامنی نشان میدهند. کودکی که دیگر احساس امنیت نمیکند، مردی که دیگر خود را تکیهگاه خانواده نمیبیند، سالمندی که خانه و خاطراتش را از دست داده و خانوادهای که با فقدان عزیزانش، روزها و شبهایش را سپری میکند. هر کدامشان، روایتی از این آسیبهای نادیدنی را با خود حمل میکنند، آسیبهایی که بعید است حالاحالاها درمان شود. «جوان» در همین رابطه با سمیه کاظمیان، عضو هیئت علمی و دانشیار گروه مشاوره دانشگاه علامه طباطبایی گفتوگو کرده است. کسی که از در هتلهای محل اسکان جنگزدگان شهر تهران با افراد مختلفی در ارتباط بوده و غم و رنج آنها را از نزدیک دیده است.
شما در روزهای جنگ از نزدیک با جنگزدگان و آسیبدیدگان در ارتباط بودید. اگر بخواهید یکی از صحنههایی را که در آن روزها دیدید را روایت کنید که هنوز از ذهنتان بیرون نرفته، آن صحنه چیست؟
اگر بخواهم فقط یک تصویر را انتخاب کنم، بیتردید به نخستین روزهای حضورمان در یکی از هتلهای محل اسکان جنگزدگان برمیگردد. در راهروی هتل، پیرزنی را دیدم که به تنهایی چند وسیله شخصی در دست داشت و آرام به سمت اتاقها میرفت. ابتدا تصور کردم از نیروهای خدماتی است و برای یکی از خانوادههای آسیبدیده وسایلی را جابهجا میکند. به سمتش رفتم تا از او سؤال کنم، اما وقتی برگشت، متوجه شدم اشتباه کردهام. اشک روی صورتش جاری بود. گفت این وسایل متعلق به خودش است و قرار است از این به بعد در همان هتل زندگی کند.
شاید در ظاهر از نظر شما، صحنه خاصی نبوده باشد، یک زن سالمند با چند وسیله شخصی که از غصه هم گریهاش گرفته است، اما آنچه من دیدم، تنهایی عمیقی بود که جنگ بر دوش او گذاشته بود. کنارش نشستم، در بردن وسایلش کمک کردم و از او خواستم هنگام صرف غذا به لابی بیاید و کنار دیگر ساکنان هتل باشد. با این حال، چیزی که در ذهن من ماندگار شد نه آن اتاق بود و نه وسایلی که همراه داشت، بلکه احساس تنهایی و بیپناهیای بود که در چهرهاش دیدم.
