
اقتصاد ۲۴- بنفشه سامگیس: بعد از آخرین چراغ، هرچه نور و صدابود، همه رفت. انگار به غاری از تاریکی و سکوت پرت شده بودیم. دامن تهران را سربالا میرفتیم و دانههای برف خشک، مثل صدها پولک سفید، مینشست روی زمین و صدا، فقط همین ترک خوردنهای تنِ تُرد برف زیر پای ما بود. هوا انگار رویهای از یخ داشت. هر دم از هوا، انگار لایهای از یخ بود که تیز و سرد، تا اعماق درونت را میخراشید. چشمهای مجید، ما را در تاریکی جوریده بود و از دور، تپتپ تخت کفشش را شنیدیم که سرازیری را میآمد سمت ما. منتظر ما بود. به ساعد سپرده بود که «امشب مهمون دارم» ما، من و نیما، مهمان مجید و رضا بودیم. مهمان گودال خوابهای دامن تهران. رضا را قبلا دیده بودم. به اندازه چند دقیقه، وقتی با آخرین قطار مترو برمیگشت. تصویری که از رضا یادم بود، پلکهایی بود که بالای ماسک و پایین کلاه بافتنیاش، روی مردمکهایی گشاد و چشمهایی متورم، ورق میخورد. گفت: «خونه داریم. با رفقامون.»
گفتم: «میام بهتون سر میزنم.» .. مجید جلوتر میرفت که جای قدمهایش، برف خشک سفید را چاله کند و پا جای پای مجید بگذاریم روی سربالایی سنگی سُر از برفِ نو. تاریکی، غلیظتر شده بود. هر سه، حل شده بودیم در شب. جلوتر؛ انتهای سربالایی، توده گل و توده سنگ، بیراههای ساخته بود. مجید رفت روی بیراهه. صدا زد: «رضا … رضا … وردار این پلاستیکو…»
ندیدیم رو به کجا و رو به کی صدا میزند. جلوی پایمان، نوار نوری از زمین تابید و تخته چوبی دراز، از جای خود کنار رفت و دستی ناپیدا، گوشه ورق پلاستیکی سفیدِ زیر تخته چوبی را، انگار سقف خانهای، به اندازه قطر یک آدم باز کرد. گودالی بود به ارتفاع یک متر، شاید یکمترونیم. نمیدانم. هر ارتفاعی بود، باید خمیده وارد میشدی و همین طور خمیده هم میماندی. از همان سوراخی که باز شده بود، رفتیم پایین. نوار نوری که از زمین تابیده بود، شعله نازک یک شمع بود که رضا روشن کرد وقتی صدای مجید را شنید. قبلش، شمع هم روشن نبود. مجید، لبه ورق پلاستیک سفید را برگرداند روی سوراخ. مچاله و سرد، نشستیم کف گودال. دو نفر بودند، دو تا پتو داشتند، دو تا بالش، یک بطری شیشهای پر از نمک و لباسهای تنشان. عرض گودال، اندازهای بود که به دیواره تکیه بدهی و پاهایت را دراز کنی. طول گودال، به درازای قد یک آدم. مجید از ۵ سال قبل به این گودال پناه آورده بود. رضا از سال ۱۳۶۷ بیابانخواب شد.
