به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، وقتی خبر فوت مریم کاظمزاده را شنیدم، برای من که پای خاطراتش نشسته بودم، افسوس بسیار داشت. خانمی که در اوج جوانی برای ثبت حقیقت در تاریخ عازم غرب کشور میشود و در روزهای خطرناکی که ضد انقلاب رقم زده بود و خیلی از مردهایش هم جرأت رفتن نداشتند، پا به پای رزمندگان ماند و با قلم و دوربینش جنگید. حالا گمان میکردم آن همه خاطرات زیبا و ارزشمند چه میشود؟ آیا در سینه مریم خانم ماند و زیر خاک رفت؟! تا اینکه فرزندشان شروع کرد برشهای دیگر خاطرات مادر را منتشر کردن و چراغی دیگر افروختن. آنچه میخوانید روایتی است از عباس داورزنی و بچههای دستمال سرخها به روایت مرحوم کاظمزاده.
روایت سفره رنگین دستمال سرخ ها و خنده ای که لج درآور بود!
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، وقتی خبر فوت مریم کاظمزاده را شنیدم، برای من که پای خاطراتش نشسته بودم، افسوس بسیار داشت. خانمی که در اوج جوانی برای ثبت حقیقت در تاریخ عازم غرب کشور میشود و در روزهای خطرناکی که ضد انقلاب رقم زده بود و خیلی از مردهایش هم جرأت رفتن نداشتند، پا به پای رزمندگان ماند و با قلم و دوربینش جنگید. حالا گمان میکردم آن همه خاطرات زیبا و ارزشمند چه میشود؟ آیا در سینه مریم خانم ماند و زیر خاک رفت؟! تا اینکه فرزندشان شروع کرد برشهای دیگر خاطرات مادر را منتشر کردن و چراغی دیگر افروختن. آنچه میخوانید روایتی است از عباس داورزنی و بچههای دستمال سرخها به روایت مرحوم کاظمزاده.
