
گاهی یک باجه پذیرش، یک تقویم دیواری و یک روز تعطیل، همه آن چیزی است که لازم است تا داغی قدیمی از نو در جان آدمی سرباز کند. این یادداشت، روایت زنی است از بازگشت بغض، در امتداد هفت سال.
یادداشت مهمان، عاطفه بیگی، معلم و مربی: دی ماه ۱۳۹۸ بود. چند روز بعد از شهادت حاج قاسم.صبح برای بیدار کردن پسرم به اتاقش رفتم و مثل همیشه کنارش، روی تخت نشستم و صورتم را به صورتش نزدیک کردم.هرم گرمای صورتش خبر داد که چند روزی مهمانم در خانه است.
بیدارش نکردم. طبق ضوابط مدرسه تلفنی خبر بیماریش را دادم و آرزوی صحت و سلامتیش را شنیدم. نوبت دخترم بود.صبحانهاش را دادم و آمادهاش کردم. با بهانه گیری و غرغر راضی شد با پدرتلاشم برای خواندن عبارت زیر روز تعطیل بی فایده است. هم تقویم دور است و هم نوشته ها ریز. تلفن همراه را از کیفم در می آورم. باد صبا را باز می کنم و صفحه ها را ورق می زنم تا اسفند.
یا علی! نمیدانم مسئول پذیرش در مورد این مقارنه همنظری دارد یا نه. من اما فقط این بیتها را زمزمه میکنم:
سر از دست دادیم
سرور از دست دادیم
تو علی بودی پس
پدر از دست دادیم…

