
اقتصاد۲۴ – نشسته روی پلههای روبهروی پل یادگار امام. درستترش این است که کز کرده، شبیه کسی که دیگر نایی برای دویدن ندارد. واقعا هم ندارد. لباس گرم پوشیده. روی روسری یکشال پشمی هم سر کرده و پیچیده دور گردنش. از دامغان آمده و با چشمهای سبزخیس میگوید: «هرچه میکشیم از همین تهران است.» سری تکان میدهم که یعنی میفهمم. «تهران بهروی هیچکس نمیخندد». سن و سالش زیاد است. نه جان هر روز آمدن پشت این دیوارهای بلند را دارد، نه طاقتش را؛ «دیشب اینجا قیامت بود. صحرای محشر بود.» دوباره اشک از چشمهای خسته سبزش جاری میشود و در چینوچروک روی صورتش تاب میخورد. ۲۵ روز است پسرش بازداشت شده و در این ۲۵ روز، فقط چهاربار تماس گرفته است.
یکی از دامغان آمده، یکی از مشهد، یکی از قم، یکی از شهرکرد و شهرهای دیگر و عدهای هم از اهالی همین شهر بدون لبخندند. مادری سرتا پا سیاهپوش است. یکهفته است از مشهد آمده تهران. یکهفته است از ساعت ۹ صبح سر قرار نانوشتهای در تپههای اوین حاضر میشود؛ «پسر من نخبه است. در… (نام یکی از استارتآپهای مطرح را میگوید) کار میکند. جزو بنیاد نخبگان است، فارغالتحصیل دانشگاه شریف. آنوقت دوهفته است که در زندان است.» به مردی میانسال اشاره که کنار ما ایستاده است: «با گوشی پسر این آقا که پدر دوست پسرم است به او زنگ زدند.»
مرد به حرف میآید: «ما هم بیخبر بودیم. پسر من که در بازداشت بود. اما انگار با گوشی او به چند نفر از دوستانش پیام داده بودند و قراری گذاشته بودند. دوستانش که رفتهاند سر قرار، همه باهم یکجا بازداشت میشوند.»
زن سیاهپوش سری تکان میدهد و میگوید: «پسر این آقا هم جزو بنیاد نخبگان است. چقدر به بچههایمان گفتیم مهاجرت کنید. نرفتند. حالا به جای دانشگاه و شرکت، ۱۲ روز است که پسرم زندان است. میگویند تا دوهفته بازپرس اصلا پرونده های شان را نگاه نمیکند.»
پدر یکی دیگر از بازداشتیها هم مدارکی دستش است. از دیشب همینجا بوده: «ساعت هشتونیم یا ۹ بود که دود آتش بلند شد. کمی بعد تقریبا ۳۰۰- ۲۰۰ نیروی امنیتی در گروههای مختلف آمدند. گروههای اول به سرعت رفتند داخل اوین و گروههای بعدی به ما باتوم نشان میدادند.
زن دیگری میگوید به بازداشتیها و خانوادههایشان فشار روانی وارد میکنند: «به من گفتهاند برای آزادی پسرت وثیقه سنگین بیاور. من سندخانه ششمیلیاردی آوردهام و فهمیدهام کار پسرم با وثیقه ۱۰۰ میلیونی هم راه میافتد. میدانید چه فشاری تحمل کردم تا سند را جور کنم؟»
جابهجا جمعیت ایستاده است و دور تا دور محوطه را نیروهای انتظامی و گاردویژه احاطه کردهاند. چشمها یکی در میان گریان است. یک دفعه صدایی میآید. زن جوانی فریاد میزند و شعار میدهد. شعاری که این روزها در کوچه و خیابان و دیوارها جاری است. بلافاصله ماموران انتظامی دورش جمع میشوند. یکی از ماموران جوان، تفنگ ساچمهای را به آسمان میگیرد و با تمام جانش فریاد میزند: «دور شوید. جمع نشوید اینجا. نزدیک نیایید.» بعد صدای تیر میآید، اما مصدومی در کار نیست. همین صدا کافی است تا جمعیت دوباره پارهپاره شوند. ۱۰۰ نفری هستند. حتی کمی بیشتر. اغلب هم خانواده زندانیان سیاسیاند. تکوتوک غیرسیاسیها هم هستند.
