
حکایت عجیبی است تاب آوری، که حتی زمانی که با چشم خویشتن می بینی که جانت می رود، باز هم می مانی و تحمل می کنی. دیدمش … امیرعلی را، نه در خانه ی گرم از محبتشان که در سردخانه برای تشخیص هویت اویی که هویت خانوادگی ما بود. با صورتی آرام ، بی جان و سرد اما خون آلود.
ضجه زدم، فریاد کشیدم، گریستم …اما تاب آوردم. حیف بود اویی که در آغاز مسیر زندگی بود اینگونه، مرگ از او گودالی بسازد. خودم تلقینش دادم، دوباره صورت زیبای معصومش را لمس کردم ..باز هم سرد بود و آرام ..یا للعجب دوباره تاب آوردم….. چگونه؟ نمی دانم!!!
امید هم اکسیر غریبی است. که اگر نبود طی ساعتها تلاش برای آوار برداری و سه روز جستجو در بیمارستانها و سردحانه ها، امیدوار به شنیدن خبر سلامتی اش نمی ماندم. ولی نشد آنچه به آن امید بسته بودم.. پیکرش را یافتم.. به کمک آزمایش DNA و البته شناسایی از میان اجساد مجهول الهویه. آنچه دیدم راز سر به مهری است تا ابد محبوس در قلب داغدارم ولی بالاشاره که دیگر” أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِي وَ قَلَّت حِيلَتِي و انقَطَعَ رَجائي و شَمُتَ بي عَدوِّي و الکَمَدُ قاتلي” برایم مصداق عینی دارد.
شهید شدند. ناغافل، بیگناه و در خواب. زخم خوردند از آن رذل جانی جاه طلب، آن تجسم تعفن که سالهاست با دشنه ای بر کمر به دلگرمی کف زدنهای حامیان پلیدش در کنگره زندگی خصوصی اش محل دست درازی غیر نمی شد!
و اما وطنم ایران. این خاک همیشه مظلوم که تاریخش مملو از هجمه ی دشمنان خارجی و خدعه ی وطن فروشان داخلی بوده، به حرمت خون فرزندان شجاعش از میرزا کوچک جنگلی تا رئیسعلی دلواری، از ستارخان و باقرخان تا همت و باکری، از سلیمانی و حاجی زاده تا رضا امینی ها و امیر علی ها ، همواره درس عبرتی شده برای هر آنکه خواب ناصواب دیده برای این پهنه ی عزیز جغرافیا.
ایران من، پایدار، سربلند، عزیز و جاودان بمان، برای امیر رضاها.
این خاک خون خورده، مطهر است.
علی امینی
برادر شهید رضا امینی و عموی شهید نوجوان امیر علی امینی.
