
به گزارش سرویس جامعه ساعدنیوز به نقل از تابناک، حکایت عجیبی است تاب آوری، که حتی زمانی که با چشم خویشتن می بینی که جانت می رود، باز هم می مانی و تحمل می کنی. دیدمش … امیرعلی را، نه در خانه ی گرم از محبتشان که در سردخانه برای تشخیص هویت اویی که هویت خانوادگی ما بود. با صورتی آرام ، بی جان و سرد اما خون آلود.
ضجه زدم، فریاد کشیدم، گریستم …اما تاب آوردم. حیف بود اویی که در آغاز مسیر زندگی بود اینگونه، مرگ از او گودالی بسازد. خودم تلقینش دادم، دوباره صورت زیبای معصومش را لمس کردم ..باز هم سرد بود و آرام ..یا للعجب دوباره تاب آوردم….. چگونه؟ نمی دانم!!!
