
خبرگزاری میزان – امیرحسین احمدی را میشود یک غافل به تمام معنا از سپاه و کار نظامی دانست. غافلی که ناغافل وارد مسیر نظامیگری میشود و نهایتاً در بیابانهای تدمر سینه به سینه و چشم در چشم داعش میجنگد.
امیرحسین دوبار به سوریه میرود که بار اول مصادف میشود با روزهای بعد از مراسم عقد. بار دوم، اما قول و قرارهای مراسم عروسی را گذاشتهاند که بحث اعزام مجدد پیش میآید. اعزامی که همزمان میشود با عملیات بزرگ صحرا در تدمر و وعدهای که سردار سلیمانی برای پایان کار داعش در این کره خاکی داده است.
حکایت کتاب “تحفه تِدمُر” نوشته احمد کریمی بر محور اعزام دوم او و با مروری به خاطرات گذشته رقم میخورد، خاطراتی که درگیری تن به تن با داعش در اوج آن قرار دارد.
در بخشی از کتاب آمده است:
انفجـار جگـر زمیـن را کنـد و ریخـت بـه هـوا. گردوخـاک و بـوی بـاروت پیچیـد تـوی دماغـم. حاج ولـی داد زد: «بـدو کـه زدن» … از چـادر بیـرون زدم. بیـن پوتین و دمپایی، دومی را انتخاب کردم. پریدم توی ماشین. سوئیچ را پیچاندم. همـه حواسـم رفـت سـمت کاری که بر عهدهام بـود. بقیه بدون تلـف کردن وقت دویدند سراغ موقعیت خودشان. خمپارۀ بعدی نشست نزدیکیهای ماشینم.
