دلت میخواهد بروی و عطر نفسهایش را که شاید بیشتر از قبل فضا را پر کرده استشمام کنی که بگویی ببین من هم پای کارم، من هم آمدهام تجدید بیعت کنم. من هم میخواهم خودم را بین خریداران یوسف جا بزنم! مگر من دل ندارم؟
جوان آنلاین: دلت میخواهد بروی و عطر نفسهایش را که شاید بیشتر از قبل فضا را پر کرده استشمام کنی که بگویی ببین من هم پای کارم، من هم آمدهام تجدید بیعت کنم. من هم میخواهم خودم را بین خریداران یوسف جا بزنم! مگر من دل ندارم؟
اما نه؛ من دیگر دل ندارم! ۹ اسفند ماه بود که دلم مانند پیکرت عربا عربا شد؛ دو ماه و اندی است نه فقط من که بغض ۹۰ میلیون ایرانی و میلیونها غیرایرانی به آسمان رسیده و دریا دریا اشک هم این بغض سرکش را فرو نمینشاند! حالا ما ماندهایم و رواق سرخ خیابانی در نیمه جنوبی شهر که خون کشوردوستترین مرد تاریخ ایران را در آغوش گرفته و مأمن مردمی شده که در سایه ۳۷ سال زعامت مردی از تبار علی (ع)، برای ایستادگی و مقاومتی بینظیر مبعوث شدهاند.
نخستینباری نیست که میخواهم به خیابان کشور دوست سر بزنم. پیش از این هم میهمان این خیابان بودهام، اما اینبار با دفعات قبلی زمین تا آسمان فرق میکند!
نخستینباری که توفیق زیارت رهبرم نصیبم شد، دیدار روز زن ۱۴۰۱ بود. من بودم و دنیا دنیا شوق و ذوق تجدید دیدار با پدر! آن روز انگار آسمان و زمین هم حال و هوایشان فرق میکرد. درست مثل امروز که در اوج لطافت بهار، غمی عمیق در لایه لایههای زندگی جا خوش کردهاست. از چهار راه ولی عصر مرکز بزنگاههای این ۴۷ سال اخیر مسیرم آغاز میشود و به سمت سه راه جمهوری میروم.
پیادهراه خیابان ولیعصر همچون همیشه در اشغال دستفروشهاست. یکی لباس میفروشد و دیگری لیوان و بشقاب و آن یکی شلوارهای زنانه و مردانه را در کنار همدیگر ردیف کردهاست. اما انگار هیچکدام از این رنگ و لعابها دیگر شور زندگی را ندارند!
حس میکنم گم شدهام
به چهارراه جمهوری که نزدیک میشوم و راهم را به سمت خیابان جمهوری کج میکنم، انگار ضربان قلبم تندتر میشود. هر چه نزدیکتر میشوم حس میکنم چقدر دلم آشوب است. صدای تپشهای قلبم را میتوانم بشنوم. چقدر اینبار با دفعات قبلی فرق میکند؛ چقدر اوج شور و شوق با اوج درد و غم متفاوت است!
حس میکنم گم شدهام؛ دفعات قبلی راه اینقدر دور نبود!
مرد جاافتادهای با مو و ریش سفید و پیراهن مشکی دارد سوار ماشینش میشود. حس میکنم نیاز به کمک دارم. به سراغش میروم «سلام آقا؛ ببخشید خیابان کشور دوست کجاست؟» صدایم به وضوح میلرزد و بغض منتظر تلنگری است برای باریدن!
میگوید کمی جلوتر است. بروید خودتان میبینید مشخص است.
بغضی که باران شد
راست میگوید مشخص است؛ نه فقط از بنرهای عکس آقای شهیدمان که بر سر در ورودی کوچه زدهاند یا حتی دیدن پرچم موکب «بچهمحلهای حضرت آقا» که آن سوی خیابان خیابان روبهروی کوچه کشور دوست برپا شده؛ حال و احوال پریشانم و پاهایی که چند قدم مانده به کشور دوست، نایی برای رفتن ندارد به من میگوید اینجا همان مکان مقدسی است که به خون مردترین مرد دوران ما رنگین شدهاست.
با دیدن عکس قدی آقا که مانند دیدارها دستشان را بلند کرده و به ابراز احساسات مردم با لبخند آرامبخششان پاسخ میدادند، بغضم میشکند و بیش از دو ماه غمی را که روی دلم سنگینی میکند، بیرون میریزد.
