
به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، «وقتی حوزه نجف را دیدم، شوق ماندن در آنجا به دلم افتاد؛ دیدم نجف، جای درس خواندن است و باید اینجا بمانم. کار اصلی این بود که باید آقا را راضی میکردم. مسئله تأمین مالی هم بود؛ طبعاً در نجف راه درآمدی نبود و من هم با شخص خاصّی ارتباطی نداشتم و لذا باید آقا من را از مشهد پشتیبانی میکرد. برای همین چند بار نامه نوشتم و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار میگفت نمیشود و نمیتوانی.»
بنابر روایت فارس، این جملات، روایت رهبر شهید ایران، آیتالله سید علی خامنهای از زمستان سال ۱۳۳۶ است؛ روزگاری که در سن ۱۸ سالگی به عنوان «مرد همراه» کاروان پدربزرگش پا به خاک عتبات گذاشت و چنان شیفته هوای علمی نجف شد که بارها با اصرار و التماس به مشهد نامه نوشت تا اجازه ماندن بگیرد، اما تقدیر و مخالفت پدر مسیر دیگری برای او رقم زد.
حالا امروز پس از نزدیک به هفتاد سال از آن روزها، نجف اشرف سرانجام به آرزوی دیرین این طلبه جوان پاسخ داده است؛ پیکر مطهر او بر روی دستان خیل مشتاقان تشییع شد.
از هر طرف
یا حسین! این نایب مهدی که عطشان شد شهید
گفت لاتحزن به ما عمری، تو گویش لاتخف
دختری یکساله در تابوت دارد غرق خون
گوهری دردانه آوردهست با خود در صدف
زینب کبری! به استقبال بشرایش بیا
دختری از نسل حیدر، یاس پرپر را خلف
ام کلثوما! عروسش را در آغوشت بگیر
مجتبی گوهر فرستادهست مجروح از خزف
ای جوانان بنیهاشم! شتابید از حرم
سوی مصباحالهدی آن کشتهی راه شرف
چون حبیب بن مظاهر آمد از راه این زمان
پیر ما در خاک و خون، همراه او خوبان به صف
یا رب! این ذبح عظیم ملت ما کن قبول
جان ایران را فرستادیم در صحرای طف
منابع:
1.کتاب «روایت آقا»؛ مجموعهای از خاطرات حضرت آیتالله العظمی سید علی خامنهای از پدر
۲. کتاب «شرح اسم» از هدایت الله بهبودی
