رقص خون در حیاط عروسی

در هیاهوی یک جشن بومی، آنجا که عطر گلاب و اسپند نویدبخش زندگی بود، ناگهان سایه شوم پرتابه مرگ بر سر کودکان سایه افکند؛ روایتی از یک سوگ عمیق و یک ایثار ماندگار در تقابل با ستم آشکار.

در هیاهوی یک جشن بومی، آنجا که عطر گلاب و اسپند نویدبخش زندگی بود، ناگهان سایه شوم پرتابه مرگ بر سر کودکان سایه افکند؛ روایتی از یک سوگ عمیق و یک ایثار ماندگار در تقابل با ستم آشکار.

شنبه, 14 شهریور 1405 ,06:22

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «هرمز»؛ هاجر میرحسینی طلبه حوزه علمیه الزهرا (س) بندرعباس در یادداشتی نوشت: غروب بود و هوای خانه، سرشار از تپش تند حنابندان. عایشه، پرشور و پرشتاب، دامن مادر را کشید و با خنده‌ای که در چشمانش می‌درخشد، گفت: «مامان، زودتر کارتت را بده؛ می‌خواهم بروم آن لاک‌های خوش‌رنگ را بگیرم و به جشن برسم.»

این آخرین تصویر عایشه بود، پیش از آنکه سکوت شامگاه با صدای مهیب انفجار دریده شود و دیوار صوتی آرامش فرو بریزد. دشمن، آن‌گونه که عادت دیرینه‌اش در کودک‌کشی است، عطر اسپند را به بوی تند باروت بدل کرد و خانه جشن را در غباری از خون و خاکستر فرو برد.

مادر، با تنی لرزان و قلبی که در گلو می‌تپید، خود را به کوچه‌های غبارآلود رساند. در آن میان، هر سو که می‌نگریست، کودکان را در آغوش مادران خونین‌بال می‌دید؛ صحنه‌ای که در آن، خون، مرز چهره‌ها را پاک کرده بود.

احمد؛ قهرمان بلوچ

در سوی دیگر این میدان نبرد، احمد، دلاور کوچک بلوچ، میان غبار و آتش ایستاده بود. آنجا که نخل‌ها ایستاده‌ترین تماشاگران تاریخ‌اند، احمد میان هراس فروریختن بلوک‌های سیمانی، نگاهش به پاره‌تنی گره خورد که در آوار جا مانده بود.

نماز میت نه، نماز وحدت 

صفوف درهم‌تنیده نمازگزاران، نمایش باشکوهی از یگانگی بود. آنجا که شانه شیعه در کنار شانه سنی، دیوار بلندی ساخت در برابر تمام بدخواهان.

منبع  : سایت خبری هرمز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *