
در سالروز آسمانی شدن خلبان عباس دوران؛
رفتم تا ایران بماند
عباس دوران در یکی از نامههایش به خانوادهاش، نوشته است: «ایران وطن ماست، خانه ماست و همه چیز ما. من این راه را انتخاب کردهام تا اگر لازم باشد، جانم را در راه این خاک فدا کنم…»
به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)،«ساعت سه صبح است. تا یک ساعت دیگر باید گردان باشم. امروز پرواز سختی دارم. میدانم مأموریت خطرناکی است. حتی … ممکن است دیگر زنده برنگردم، اما من خودم داوطلبانه خواستهام این مأموریت را انجام بدهم. تا دو ماه دیگر از این جنگ دو سال تمام میگذرد. من دوستهای زیادی را در این مدت از دست دادهام… دوست داشتم این مأموریت رو تنهایی میرفتم… چون خودم داوطلب شدهام، دلم نمیخواد جون کس دیگهای رو به خطر بندازم.» این جملات سطوری از آخرین دستنوشته – ۳۱ تیر ۱۳۶۱ خلبان عباس دوران قبل از آخرین ماموریتش است. ماموریتی که امیرخلبان اکبر توانگریان در شرح آن میگوید: «خودم را به عباس رساندم. گفتم: «عباس، دیوانه نشو، برای چه از منصور خواستی تو را ایجکت نکند؟» عباس گفت: … کاکو اکبر، تو که میدانی بدن من پر از پلاتین است، اگر ایجکت شوم، قبل از اینکه به زمین برسم، همه استخوانهایم خرد میشود. بعد هم اگر من زنده اسیر عراقیها شوم، معلوم نیست با من چکار میکنند، من تحمل یک دقیقه یک دقیقهاش را هم ندارم.»
عباس دوران در هواپیما تنها نبود و امیر منصور کاظمیان در کابین عقب حضور داشت. او هم حس و حال قریبی داشت وقتی قرار شد با عباس دوران درسی به صدام بدهند تا دیگر برای ایرانی جماعت رجز نخواند. کاظمیان درباره حس و حال صبح سی و یک تیرماه ۶۱ میگوید: «چتر و کلاه را برداشتیم و به سمت هواپیما حرکت کردیم. در آن لحظه احساس کردم با این پرواز دیگر به خانه برنمیگردم و اسیر عراقیها میشوم، ولی صد در صد مطمئن نبودم. همین طور که به سمت هواپیما حرکت کردم در دلم گفتم: «خدایا اگر قرار است برنگردم؛ کاری کن هواپیما اشکال جزئی داشته باشد.»
