رزمنده‌ای که ستون‌های امنیت را استوارتر کرد

در روزگاری که امنیت، بیش از هر زمان دیگری در معرض آزمون قرار گرفته، روایت‌هایی از دل میدان سر برمی‌آورند که معنای این واژه را از نو تعریف می‌کنند. در میان این روایت‌ها، داستان «حسین محمدی» تنها یک روایت از ایثار نیست، بلکه تجسمی از قدرتی است که از دل باور و ایمان زاده می‌شود. 

در روزگاری که امنیت، بیش از هر زمان دیگری در معرض آزمون قرار گرفته، روایت‌هایی از دل میدان سر برمی‌آورند که معنای این واژه را از نو تعریف می‌کنند. در میان این روایت‌ها، داستان «حسین محمدی» تنها یک روایت از ایثار نیست، بلکه تجسمی از قدرتی است که از دل باور و ایمان زاده می‌شود. 

جوان آنلاین: گاهی تاریخ، برای روایت حماسه، به قهرمانانی نیاز دارد که از مرز‌های جسم عبور کرده‌باشند. «حسین محمدی» یکی از همان نام‌هاست؛ جوانی که دست‌ها و پاهایش را جا گذاشت، اما ایستادن را به جهان آموخت. او امروز نه فقط یک جانباز، که روایتی زنده از امنیتی است که با جان نوشته می‌شود. 
 
در روزگاری که امنیت، بیش از هر زمان دیگری در معرض آزمون قرار گرفته، روایت‌هایی از دل میدان سر برمی‌آورند که معنای این واژه را از نو تعریف می‌کنند. در میان این روایت‌ها، داستان «حسین محمدی» تنها یک روایت از ایثار نیست، بلکه تجسمی از قدرتی است که از دل باور و ایمان زاده می‌شود. 
۵۴ روز از شروع جنگ رمضان می‌گذرد و روایت‌های ایستادگی نمود بیشتری پیدا می‌کنند. جوانی ۲۲ ساله از کرمانشاه، ایستاده در کنار لانچر موشک، در لحظه‌ای که آسمان از دود و آتش لبریز می‌شود، انتخابی می‌کند که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر می‌دهد. ترکش‌ها می‌آیند و هر آنچه از جسم او قابل جدا شدن است، با خود می‌برند؛ دست‌ها، پاها…، اما آنچه باقی می‌ماند، چیزی فراتر از جسم است؛ اراده‌ای که نمی‌شکند. 

 حفظ ملت
در همان لحظه‌ای که بدنش بر خاک می‌افتد، امنیت بر پا می‌ماند. این همان معادله‌ای است که کمتر دیده می‌شود؛ جایی که از دست رفتن یک جسم، به حفظ یک ملت می‌انجامد. حسین محمدی، اما روایتش فقط به میدان جنگ محدود نمی‌شود. او در تخت بیمارستان، در آرامشی که از جنس یقین است، به تماشای دفن دست‌ها و پا‌های خود می‌نشیند. تصویری که برای بسیاری طاقت‌فرساست، برای او لحظه‌ای از شکرگزاری است. وی می‌گوید: «این دست و پای ناقابل، امانتی بود که تقدیم کردم.» این جمله، ساده است، اما سنگین؛ آن‌قدر سنگین که می‌تواند وزن یک ملت را جابه‌جا کند. 

 تولدی دیگر
در سوی دیگر این روایت، تولد «رقیه» است؛ دختری که همزمان با پرکشیدن دست‌ها و پا‌های پدرش به دنیا می‌آید. گویی تاریخ خواسته است در یک قاب، هم رنج را نشان دهد و هم امید را. در همان روزی که پدر، بخشی از وجودش را برای امنیت می‌دهد، زندگی تازه‌ای آغاز می‌شود. این همزمانی، تصادفی نیست؛ نشانه‌ای است از تداوم حیات در دل سخت‌ترین لحظات. خانه حسین، خود روایتی دیگر است. چفیه‌ای خونین، پرچمی برافراشته، تصویری از رهبری… هر کدام تکه‌ای از داستانی بزرگ‌تر هستند. داستانی که از سال‌های حضور در نیرو‌های هوافضا آغاز می‌شود و به روزی می‌رسد که او، آگاهانه، میان «ماندن در کنار خانواده» و «ایستادن در میدان»، دومی را انتخاب می‌کند. این انتخاب، همان نقطه‌ای است که امنیت از آن متولد می‌شود. امنیت، محصول تصادف نیست؛ حاصل تصمیم‌هایی است که در لحظه‌های سخت گرفته می‌شود. 

 آن روز فراموش‌نشدنی
حسین وقتی از آن روز می‌گوید، از درد نمی‌گوید؛ از وظیفه می‌گوید. از اینکه چگونه سینه‌خیز از محل انفجار دور شد، چگونه صدای رفقایش را شنید و چگونه در میان آن همه آتش، هنوز به ادامه مسیر فکر می‌کرد. حتی در مسیر انتقال به بیمارستان، آنچه از او شنیده می‌شود، نه ناله، که درخواست آب است؛ نشانه‌ای از ایستادگی تا آخرین لحظه. 
اما شاید اوج این روایت، جایی است که پس از به هوش آمدن، از جانبازی‌اش سخن می‌گوید. نه با حسرت، نه با افسوس، بلکه با افتخار. او می‌گوید: «بچه‌های پای لانچر آماده جان دادن برای وطنند.» این جمله، فقط یک توصیف نیست، یک بیانیه است؛ بیانیه‌ای از نسلی که امنیت را نه در حرف، که در عمل معنا کرده‌است. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *