رباعیات مولانا شاعر بزرگ ایرانی به همراه عکس نوشته های جذاب شعری را در تاپ ناز برای شما اهالی شعر آماده کرده ایم. مولوی شاعری پارسی زبان است، اما در آثار وی میتوان زبان عربی، همچنین جملاتی محدود به زبانهای یونانی و ترکی نیز مشاهده کرد. نام کامل مولوی «محمدبن محمدبن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» است و القاب وی با تخلص از شعرهایش در طول سالها بدست آمده است.
میآمد یار مست و تنها تنها
جستم که یکی بوسه ستانم ز لبش
نور فلکست این تن خاکی ما
گه رشک برد فرشته از پاکی ما
هان ای سفری عزم کجایست کجا
چندان غم دریاست ترا چون ماهی
یک چند به تقلید گزیدم خود را
در خود بودم زان نسزیدم خود را
یک طرفه عصاست موسی این رمه را
نی سور گذارد او و نی ملحمه را
آن لقمه که در دهان نگنجد به طلب
سریست میان دل مردان خدای
آنی که فلک با تو درآید به طرب
تا جان دارم بندگیت خواهم کرد
از بانگ سرافیل دمیده است رباب
آن سوداها که غرقه گشتند و فنا
امروز چو هر روز خرابیم خراب
صدگونه نماز است و رکوعست و سجود
امشب ز برای دل اصحاب مخسب
گویند که فتنه خفته بهتر باشد
اندیشه مکن بکن تو خود را در خواب
دل چون ماهست در دل اندیشه مدار
اندیشه و غم را نبود هستی و تاب
عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب
ای آنکه تو دیر آمدهای در کتاب
گر مانده شدند قوم و از دست شدند
ای آنکه تو یوسف منی من یعقوب
من خود چه کسم ای همه را تو محبوب
ای دل دو سه شام تا سحرگاه مخسب
چون دلو درین ظلمت چه ره میکن
ای روی ترا غلام گلنار مخسب
ای نرگس پرخمار خونخوار مخسب
ای ماه جبین شبی تو مهوار مخسب
بیداری ما چراغ عالم باشد
این باد سحر محرم رازست مخسب
بر خلق دو کون از ازل تا به ابد
ای یار که نیست همچو تو یار مخسب
امشب ز تو صد شمع بخواهد افروخت
بردار حجابها به یکبار امشب
دیروز حدیث جان و دل میگفتی
بیجام در این دور شرابست شراب
فریادِ ربابِ عشق از زخمهٔ او است
بیطاعت دین بهشت رحمان مطلب
چون عاقبت کار اجل خواهد بود
بیکار مشین درآ درآمیز شتاب
از اهل سماع میرسد بانگ رباب
حاجت نبود مستی ما را به شراب
بیساقی و بیشاهد و بیمطرب و نی
خواب آمد و در چشم نبد موضع خواب
شد جانب دل دید دلی چون سیماب
دانیکه چه میگوید این بانگ رباب؟
زیرا به خطا راه بری سوی صواب
در چشم آمد خیال آن دُر خوشاب
پنهان گفتم بهراز در گوش دو چشم
دل در هوس تو چون ربابست رباب
دلدار ز درد ما اگر خاموش است
ساقی در ده برای دیدار صواب
بیمار بدن نیم که بیمار دلم
سبحانالله من و تو ای در خوشاب
من بخت توام که هیچ خوابم نبرد
شب گردم گرد شهر چون باد و چو آب
عقل است که چیزها ز موضع جوید
شب گشت درین سینه چه سوز است عجب
در دیدهٔ عشق مینگنجد شب و روز
علمی که تو را گره گشاید بطلب
آن نیست که هست مینماید بگذار
گر آب حیات خوشگواری ای خواب
گر با عدد موی سر تست امشب
گرم آمد عاشقانه و چست شتاب
بر جملهٔ قاضیان دوانید امروز
گر میخواهی بقا و پیروز مخسب
صد شب خفتی و حاصل آن دیدی
مستند مجردان اسرار امشب
ای هستی بیگانه از این ره برخیز
هستم به وصال دوست دلشاد امشب
با یار بچرخم و به دل میگویم
یارب یارب به حق تسبیح رباب
یارب به دل کباب و چشم پرآب
آب حیوان در آب و گل پیدا نیست
چندین خجل از کیست خجل پیدا نیست
آری صنما بهانه خود کم بودت
خوش خسب که من تا به سحر خواهم گفت
آسوده کسی که در کم و بیشی نیست
فارغ ز غم جهان و از خلق جهان
آمد بر من چو در کفم زر پنداشت
از حلقهٔ گوش او چنین پندارم
آن آتش ساده که ترا خورد و بکاست
آن آتش شهوت که چو صاف و ساده است
آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
سرویست بلند و قامتی دارد راست
آن پیش روی که جان او پیش صف است
بیدف و نیی، رقص کند عاشق تو
آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
آنجا که توی همه غم و جنگ و جفاست
گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست
آن جان که از او دلبر ما شادانست
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آن جاه و جمالی که جهانافروز است
امروز چو با ما است درو آویزیم
