ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
کاین چرخ ستیزهروی ناگه روزی
برخیزم و عزمِ بادهٔ ناب کنم
این عقل فضولپیشه را مُشتی مِی
بر مفرش خاک، خفتگان میبینم
چندان که به صحرای عدم مینگرم
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دِه تو به کاسه می از آن پیش که ما
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم
خورشید به گِل نَهُفت مینتوانم
از بحر تفکرم برآورد خرد
دشمن به غلط گفت که من فلسفیام
لیکن چو در این غمآشیان آمدهام
ماییم که اصل شادی و کان غمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
من بی می ناب زیستن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
هر یک چندی یکی برآید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی
یک چند به کودکی به استاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
ای دیده اگر کور نئی گور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
برخیز و مخور غم جهان گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
چون حاصل آدمی در این شورستان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
رفتم که در این منزلِ بیداد بُدَن
آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
قومی متفکرند اندر ره دین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
گاویست در آسمان و نامش پروین
چشم خردت باز کن از روی یقین
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
رفتند یکان یکان فراز آمدگان
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
نتوان دل شاد را به غم فرسودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
چندین سر و پای نازنینان جهان
از تن چو برفت جان پاک من و تو
و آنگاه برای خشت گور دگران
می خور که فلک بهر هلاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
از هر چه به جز می است کوتاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
در دست به از تخت فریدون صد بار
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
باقی همه رایگان نیرزد، هُش دار!
از آمدن بهار و از رفتن دی
می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
از کوزهگری کوزه خریدم باری
شاهی بودم که جام زرینم بود
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
