سیدعلی و ناصر باباجانی جلوتر رفتند تا با دوربین وضعیت دشمن را رصد کنند! همانجا یک خمپاره ۶۰ اصابت کرد و هر دو شهید شدند. وقتی سیدعلی میرفت به بچهها گفته بود من این راه را میروم، ولی برنمیگردم. همیشه میگفت با خمپاره ۶۰ شهید میشوم. دقیقاً با ترکش همین خمپاره به شهادت رسید
جوان آنلاین: شهید سیدعلی دوامی ۲۱ رمضان سال ۱۳۴۶ در خانوادهای مؤمن و دوستدار اهلبیت (ع) در شهرستان ساری به دنیا آمد. این شهید به «راز ۲۱» معروف است. سیدعلی دوامی برای هیچ شهیدی گریه و زاری نمیکرد و لباس سیاه نمیپوشید، چراکه معتقد بود شهدا زنده هستند. به مادرش هم توصیه کرده بود در شهادتش سیاه نپوشد. او در شب شهادت امامعلی (ع) به دوستانش گفته بود، میدانم امشب به شهادت میرسم، در حالی که خود را معطر کرده و شال سبز سیدیاش را بر کمر بسته بود، منتظر شهادت ماند. سرانجام در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۷ مصادف با ۲۱ رمضان در سن ۲۱ سالگی به شهادت رسید. شهر ساری دو عارف شهید به نامهای شهید سیدمجتبی علمدار و شهید سیدعلی دوامی دارد که مزارشان زیارتگاه عاشقان طریق شهادت است. آنچه در پی میآید همکلامی ما با غلامرضا نیکدوز (دایی شهید) و علیرضا علیپور ریکنده (همرزم شهید) سیدعلی دوامی است.
راز سردار ۲۱
غلامرضا نیکدوز دایی شهید سیدعلی دوامی، راز ولادت و شهادت سیدعلی را اینگونه روایت میکند: سیدعلی ۲۱ ماه مبارک رمضان به دنیا آمد و ۲۱ ماهرمضان در حالی که ۲۱ ساله بود به شهادت رسید. جالب این است که مادرش در سن ۲۱ سالگی سیدعلی را به دنیا آورد. به همین خاطر به شهید سیدعلی دوامی میگویند راز سردار ۲۱.
من یکسال از سیدعلی بزرگتر بودم. من متولد سال ۴۵ و ایشان متولد سال ۱۳۴۶ بود. با هم در محله ۱۸ دی ساری بزرگ شدیم. البته یک کوچه خانههای مان فاصله داشت. علی از کودکی بچه خوش اخلاق، خوب و بازیگوشی بود. خواهرم طوری بچهها را تربیت کرده بود که اهل کار بودند. او دو خواهر بزرگتر از خودش دارد و تک پسر خانواده بود. پدر و مادرشان خیاط بودند. پدرشان سالها پیش به رحمت خدا رفت. مادرش چند سال قبل سکته کرد و الان زندگی نباتی دارد.
عارف شجاع
دایی شهید با اشاره به اینکه شهید سیدعلی دوامی با شجاعتش باعث پیشبرد عملیات مختلف میشد، ادامه میدهد: سید علی جانشین گردان مسلم بن عقیل و نیروی اطلاعات عملیات بود. مدت زیادی در لشکر ۲۵ کربلا خدمت کرد. او را به اسم «سید» در لشکر میشناختند. چون علی شال سبز خیلی قشنگی همیشه دور کمرش میپیچید و به عملیات میرفت.
شهید مانند شهید سیدمجتبی علمدار از شهدای شاخص و عارف مازندارن است. شجاعت سیدعلی در جبههها زبانزد بود. روزها را با شوخی و خنده با دوستانش سپری میکرد و شبها عارف به تمام معنا بود و مشغول شب زندهداری و راز و نیاز با خدا میشد. اگر یک روز نماز شبش قضا میشد سه روز روزه میگرفت! انسان وارستهای بود، چیزی جز خدا نمیدید. در اعتقاداتش محکم و استوار بود، خط قرمزش مسائل دینی و اسلام بود. بسیار شوخ طبع بود در هر جمعی سعی میکرد به دوستانش بد نگذرد. چهره خندانش هیچگاه از ذهن رزمندهها پاک نمیشود.
سیدعلی در اطلاعات عملیات بود و من در گردان رزمی علیبنابیطالب خدمت میکردم. گاهی گردانهایمان فرق میکرد، ولی در عملیاتها همدیگر را میدیدیم.
یکبار به من گفتند که به علی بگویم حواسش باشد خیلی بیمحابا و شجاعانه جلو میرود. به او گفتم مواظب خودت باش، شما باید زنده بمانید به اسلام خدمت کنید، اینطور نیست که همه شهید شوند. در پاسخ گفت نه من دوست ندارم که اینطوری شهید شوم. میخواهم کار کنم، زحمت بکشم، خدمتی کرده باشم و در نهایت شهادت قسمت ما شود. گفتم توجهت را بیشتر کن. گلوله صدا نمیکند! گفت روی تمام گلولهها نوشته شده قسمت چه کسی میشود. اعتقاد دارم اگر قسمتم نباشد، شهید نمیشوم. گفته بود احتیاط میکنم، اما بالاخره یکسری از افراد باید از خودشان شجاعت نشان دهند تا رزمندهها روحیه بگیرند و در عملیات موفق شوند، اکثر عملیاتهایی که علی در آن شرکت میکرد به پیروزی ختم شد.
۲۱ رمضان بگذرد دیگر شهید نمیشوم!
دایی و همرزم شهید دوامی در ادامه بیان میدارد: ماه رمضان ۱۳۶۷ شروع شده بود. داخل اتوبوس بودیم. بعد از عید و عملیات والفجر ۱۰ شنیدیم عراق میخواهد فاو را پس بگیرد. همان روزها عراق تک بزرگی کرد. مرخصی بودیم و هنوز مرخصیمان تمام نشده بود. علی گفت من میخواهم بروم! گفتم من هم باید بیایم. حدود ۱۰ نفری شدیم. به سمت اهواز و هفتتپه حرکت کردیم. تانکها و نفربرها میآمدند! به علی گفتم جنگ، جنگ واقعی است! چون همیشه ما عملیات میکردیم عراق فرار میکرد! این دفعه دیگر باید جنگ واقعی تمام عیار انجام دهیم.
علی گفت: «من ۲۱ ماه رمضان به دنیا آمدم. ۲۱ رمضان هم با شهادت از دنیا میروم. اگر بیست و یکم گذشت و روز بیست و دوم شد، دیگر شهید نمیشوم!» چند بار این قضیه بین ما صحبت شد. از طرفی هم دوست نداشتم علی آسیبی ببیند، گفتم دیگر صحبتش را نکن. انشاءالله صحیح و سالم برمیگردی!
حدود دو ماه به ماه رمضان مانده بود که در این مورد با علی صحبت کردیم. پیش خودم تحلیل میکردم تا آن موقع (روز ۲۱ رمضان و وعدهای که برای شهادتش داده بود) سیدعلی در گردان نمیماند. اگر خیلی بماند ۱۵ روز! خلاصه گذشت و روزهای ماه رمضان شروع شد. من در گردان علیبنابیطالب (ع) بودم. قرار بود جای ایشان به گردان مسلم بروم! از آن طرف هم سیدعلی به مقر گردان علیبنابیطالب (ع) برای نگهداری خط رفت. نزدیک ماه رمضان در دلم میگفتم ۲۱ رمضان احتمال اینکه سیدعلی شهید شود، زیاد است! داشتم سبک سنگین میکردم ببینم تا آن موقع امکان دارد علی برگردد و در خط مقدم نباشد. به نظرم رسید که او به اردوگاه هفتتپه میرود و صحیح و سالم میماند.
دیگر باور کرده بودم که اگر علی ۲۱ ماه رمضان در خط مقدم باشد، شهید میشود. تا اینکه آن روز موعود در خط بود. ما در گردان علیبنابیطالب (ع) بودیم، گردانی که قرار بود هشت تا ۱۰ روز رمضان خط را تحویل بگیرد. هر روز به ما میگفتند، امروز میرویم، اما گذشت تا بیست و سوم رمضان. در خرمشهر، لب آب نشسته بودیم. بعضی از بچهها برای آنکه تنی به آب بزنند، وارد رودخانه شدند. همانجا بچههای گردان مسلم را دیدم. از آنها سؤال کردم از بچههای ساری خبری دارین؟ از سید علی دوامی؟ یکی از دهنش پرید و گفت شهید شده! اما فرد دیگر که قصد داشت حرف رفیقش را جمع کند، گفت نه! زخمی شده! من مطمئن شدم سیدعلی شهید شده است. از آنجا راه افتادم، در راه بهروز مستشرق را دیدم که در حال خواندن قرآن بود. صورتش بهم ریخته بود. به من گفت بچهها گفتند اگر تو را دیدم بگویم برگردی ساری! پرسیدم برای چی؟ همینطور که داشتیم حرف میزدیم بهروز با صدای بلند گفت رضا برو! من هم دارم میروم ساری برای تشییع پیکر سیدعلی!
