
با این تفکر احمقانه با آرمان ازدواج کردم، اما وقتی سرم به سنگ خورد که دیگر دیر شده بود چرا که سوء ظنهای همسرم به کابوس وحشتناکی در زندگی ام تبدیل شده بود حتی اگر در خیابان به سوی مردی نگاه میکردم تا چند روز باید آرمان را قانع میکردم که من او را نمیشناسم این گونه بود که زندگی من تنها یک سال دوام آورد و مجبور شدم از او طلاق بگیرم پس از آن با اصلاح رفتار و نوع پوششم سعی کردم دیگر به دوستیهای خیابانی همانند یک هیولای وحشتناک نگاه کنم از آن روز به بعد به تحصیلاتم ادامه دادم و در شرکت برادرم نیز کار میکردم همزمان با اینترنت نیز آشنا شده بودم تا این که حدود یک ماه قبل در یکی از سایتهای همسریابی وارد شدم و مشخصات و عکس جوانی، توجهم را برای ازدواج به خود جلب کرد وقتی با شماره آن جوان تماس گرفتم او گفت: شغل من بسیار حساس و امنیتی است به طوری که هیچ گاه نمیتوانی درباره من تحقیق کنی. همسر و تنها فرزندم در یک سانحه رانندگی جان باختند و من به دنبال همسری با سیرت زیبا میگردم در همین چند روز آشنایی تلفنی به او گفتم در زمینه صنایع دستی فعالیت میکنم و پس از طلاق زندگی مستقلی دارم.
