در مدتی که حسینعلی مفقود بود، عبدالعلی در ۱۷ مهرماه ۱۳۶۸ به شهادت رسید. او که سال ۱۳۶۱ طی سه عملیات مختلف مجروح شده بود، سالها با عوارض جانبازی دستوپنجه نرم کرد و عاقبت قبل از آنکه پیکر برادرش تفحص شود، در سال ۱۳۶۸ به شهادت رسید.
جوان آنلاین: شهادت برادران طاهریان هر کدام داستان خاص خودش را دارد. ابتدا حسینعلی که بزرگتر بود، در ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ مفقودالاثر شد. به گفته همرزمانش او همان روز مفقودی به شهادت رسیده بود، اما پیکرش در جزیره امالرصاص ماند و سالها بعد تفحص شد. در مدتی که حسینعلی مفقود بود، عبدالعلی در ۱۷ مهرماه ۱۳۶۸ به شهادت رسید. او که سال ۱۳۶۱ طی سه عملیات مختلف مجروح شده بود، سالها با عوارض جانبازی دستوپنجه نرم کرد و عاقبت قبل از آنکه پیکر برادرش تفحص شود، در سال ۱۳۶۸ به شهادت رسید. چند سال بعد با شناسایی پیکر حسینعلی و بازگشتش از عراق، او را در کنار برادرش عبدالعلی به خاک سپردند. گفتوگوی ما با بتول طاهریان خواهر شهیدان را پیش رو دارید.
خانواده شما چند فرزند پسر داشت؟
ما دو برادر و سه خواهر بودیم که هر دو پسران خانواده به شهادت رسیدند. پدرمان کارگر کارخانه ریسندگی بود و علاوه بر آن در منزل خیاطی میکرد. اولین فرزند خانواده حسینعلی بود که ۱۲ اسفند سال۱۳۳۴ به دنیا آمد. چهار سال بعد هم عبدالعلی در سال۱۳۳۸ متولد شد.
ابتدا از برادر بزرگتان حسینعلی بگویید. چطور فرزندی برای خانواده بود؟
دوران کودکی حسینعلی آمیخته با حضور در مساجد و محافل مذهبی بود. قرائت نماز و قرآن هم با دل و جانش انس گرفته بود. تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم ادامه داد و پس از اخذ دیپلم از دبیرستان دهخدای سمنان، شغل معلمی را انتخاب کرد. مدتی هم در سپاه دانش بودو بعد از پایان خدمت سربازی، به استخدام آموزش و پرورش درآمد.
شهید فعالیتهای انقلابی هم داشت؟
برادرم از سال ۱۳۵۲ با تعدادی از روحانیون انقلابی ارتباط گرفته بود، چون معلم بود، در مدارس اعلامیههای حضرت امام را پخش میکرد، حتی قبل از پیروزی انقلاب، حسینعلی همراه چند انقلابی دیگر، مجسمه شاه را با طناب بستند و پایین کشیدند. یادم است که سر مجسمه شاه کنده شد. برادرم سریع به خانه برگشت و همزمان صدای گاردیها از کوچه شنیده میشد. حسینعلی لباسهایش را داخل چمدان گذاشت و همان شب رفت تهران تا از آنجا به قزوین برود. یک مدتی آنجا ماند تا آبها از آسیاب بیفتد. ۱۷ شهریور سال۱۳۵۷ که شاه حکومت نظامی برقرار کرد و میدان ژاله تهران را به خاک و خون کشید، برادرم به همراه دوستانش به پشت بام خانهها رفتند و شعار «الله اکبر» سر دادند.
