۱۳ اسفند ماه (سال ۷۹) تولدش بود؛ برایش تولد گرفتیم، شمعها را روشن کردیم. به او گفتیم آرزو کن… شمعها را فوت کرد و آرزو کرد. وقتی شهید شد، با خودم گفتم: «شاید او شهادت را آرزو کرده بود که خیلی زود مستجاب شد»
جوان آنلاین: در چهاردهمین روز از اسفند سال ۱۴۰۴ بود که خبر رسید علی گیلانی شهید شد. سرباز سپاه رباط کریم بود. با همه بهت و ناباوری، هرطور بود خودم را همراه با بچههای پایگاه مقاومت بسیجامابیهای حوزه ۶۱۶ حضرت زهرا (س) به مراسم تشییع شهید عزیزمان رساندم. وقت همراهی با پیکرش، با حسرت به تابوت او نگاه میکردم. در هر قدم، او را خطاب حرفهایم قرار میدادم و میگفتم: «بگو بدانم چه کردی که به این عاقبتبخیری رسیدی؟! ادعا نداشتی، ادا نداشتی، اما گوی سبقت را از بسیاری از مدعیان ربودی و شهید شدی!» به بچهمحلمان گفتم: «داغ نبودنت برای مادری که سراسیمه و بیتاب به دنبال تو میدود و خواهری که نامت را فریاد میزند و رفیق عزیز صدایت میکند، سخت و تلخ خواهد بود، اما شاید همین عنوان شهادت تسلای خاطرشان شود.» کوچهپسکوچههای روستای سعیدآباد آن روز پر شده بود از شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر امریکا.» مردم میان همان بغض و اشکهایشان روی دستان (که نه، روی دلهای داغدارشان) تو را تا خانه ابدی همراهی کردند. مردم آمده بودند که افتخار روستایشان را تشییع کنند و چقدر لحظات سخت و سنگین گذشت برای پدرت… مرد زحمتکش و دوستداشتنی روستا… حتی نمیتوانستم به چشمهایش نگاه کنم، حس شرمندگی امانم را بریده بود، اما تو در میان همه این حضور باشکوه تا «گلزار شهدای جنگ رمضان» امامزاده اظهرالدین بدرقه شدی. شهید عزیز علی جان! برای عاقبتبخیری ما هم دعا کن…
در ادامه، مادر شهید (سید عصمت سازور) همراهیام کرد تا نوشتار زیر تقدیم نگاه مهربانتان شود. او از دردانه شهیدش گفت که بارها نوید شهادتش را داده و گفته بود: «دوست دارم مادر شهید هم بشوی…»
دنیا را به من داد
مادر شهید همان ابتدای همکلامی از برادر و عموی شهیدش میگوید: «من قبل از اینکه مادر شهید بشوم، خواهر شهید هستم. برادرم در خرمشهر شهید شد و عمویم در حلبچه به شهادت رسید. ما با مفهوم جهاد و شهادت بیگانه نبودیم. ۵۵ سال دارم و چهار فرزند؛ دو پسر و دو دختر. علیآقا فرزند آخرم بود و یک روز قبل شهادتش ۲۵ ساله شد.»
