از ساختمان عملیات که بیرون آمدیم، راننده منتظر ما بود؛ اما عباس به او گفت: «ما پیاده میآییم، شما بقیه بچهها را برسانید.» دنبالش راه افتادم جلوتر که رفتیم، صدای جمعیت عزاداری شنیده میشد. عباس گفت: «بریم به دسته عزاداری برسیم»، به خودم آمدم و دیدم عباس کنارم نیست، پشت سر من نشسته بود روی زمین، داشت بند پوتینهایش را گره میزد و بعد آن را آویزان گردنش کرد.
ایثارگران و رزمندگان دوران دفاع مقدس، همه چیز را با کربلا میسنجیدند و خود را در آیینههای کربلا مییافتند. سیمای پیرانی که در جبهه میجنگیدند، حبیب بن مظاهر را تداعی میکرد. نوجوانان به قاسم (ع) تشبیه میشدند. سرداران به ابوالفضل (ع) و جوانان به علی اکبر (ع). در نامههایی که از جبهه به خانوادهها میرسید، به صبوری زینب توصیه میشد. حتی کودکان شهید در بمباران و حملات موشکی به علی اصغر (ع) تشبیه میشدند.
زیستن و تنفس در فضایی همانند عاشورا، روضه خوانی، زیارت عاشورا و تکرار هر روزه این یادها و زیارتها، تصویر کربلا را فرا چشم و ذهن و احساس رزمندگان قرار میداد و به همین دلیل در موقعیتهای گوناگون به ویژه در زمان عملیات، تطابق چهرهها و حادثهها با کربلا محسوستر و بارزتر بود.
رزمندهای تعریف میکرد: ساعت ۱۱ بود. دشمن ضربه سختی دید. پاتکش را شروع کرد. همه مردانه ، وقتی برگشتم، میرویم.
به شوخی گفتم: میدانی که برمیگردی؟ چهرهات که نورانی است، شاید شهید شدی.
گفت: انشاءالله، دلم میخواهد مثل حضرت ابوالفضل (ع) شهید شوم، نه سر در بدن داشته باشم و نه دست.
چند روزی گذشت؛ خبر شهادت دایی اکبر را شنیدم. پیکرش را که آوردند، دیدم همان گونه که دلش میخواست نه سر داشت و نه دست. پشت تانکرش نوشته بود: سقای دشت کربلا ابوالفضل (ع).
این ارادتها و عاشقیها در هشت سال دفاع مقدس بارها اتفاق افتاد و در خاطره ایران اسلامی به ثبت رسید.
به آن همه عشق و ایمان عاشورایی درود میفرستیم و خاطره شهیدان همیشه شاهد را گرامی میداریم.
