دلتنگی برای محسن از هر چیزی سخت‌تر است

در مکه بودیم که جنگ تحمیلی ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی شروع شد و خبر‌ها یکی پس از دیگری می‌رسید. همانجا به خانمی گفتم: ناراحتم که بچه‌هایم کنارم نیستند، اما من، شوهرم و فرزندانم فدای رهبر عزیز انقلاب، آقای خامنه‌ای هستیم. او تعجب کرد و گفت:چرا چنین حرفی می‌زنی؟ گفتم: چرا نزنم؟ بودن یا نبودن من تأثیری در کشور ندارد، اما سایه رهبری اگر روی سر مردم باشد، دل‌ها امیدوار می‌ماند. خوب یادم است، پس از شهادت پسرم، همان خانم سراغم آمد و گفت: حالا پشیمان نیستی که آن روز آن حرف را زدی؟ گفتم؛ نه، اصلاً. دلتنگ او می‌شوم، اما هیچ‌وقت از اینکه فرزندم را در راه اهل بیت (ع) و برای سیدعلی داده‌ام، پشیمان نیستم 

در مکه بودیم که جنگ تحمیلی ۱۲ روزه رژیم صهیونیستی شروع شد و خبر‌ها یکی پس از دیگری می‌رسید. همانجا به خانمی گفتم: ناراحتم که بچه‌هایم کنارم نیستند، اما من، شوهرم و فرزندانم فدای رهبر عزیز انقلاب، آقای خامنه‌ای هستیم. او تعجب کرد و گفت:چرا چنین حرفی می‌زنی؟ گفتم: چرا نزنم؟ بودن یا نبودن من تأثیری در کشور ندارد، اما سایه رهبری اگر روی سر مردم باشد، دل‌ها امیدوار می‌ماند. خوب یادم است، پس از شهادت پسرم، همان خانم سراغم آمد و گفت: حالا پشیمان نیستی که آن روز آن حرف را زدی؟ گفتم؛ نه، اصلاً. دلتنگ او می‌شوم، اما هیچ‌وقت از اینکه فرزندم را در راه اهل بیت (ع) و برای سیدعلی داده‌ام، پشیمان نیستم 

جوان آنلاین: در خیابان شهادت دولت‌آباد، خانه‌ای هست که افتخار میزبانی از شهیدی را دارد که زندگی‌اش را با الگو گرفتن از شهید بابایی معنا بخشید. با هماهنگی پایگاه شهید ابوالفضل مختاری، حوزه ۳۵۳ حضرت رسول‌اکرم (ص) سپاه حضرت عبدالعظیم (ع)، به خانه شهید محسن شهریاری در دولت‌آباد رفتیم. شهید محسن شهریاری، جوانی مؤمن، خوش‌اخلاق، غیرتمند و پرتلاش بود. او تنها چند ماه مانده به پایان خدمت سربازی‌اش در پادگان دیلمان، یگان سیدالشهدا (ع)، در حمله هوایی رژیم صهیونیستی به مقر سپاه سیدالشهدا (ع) در شهرری، در روز دوشنبه دوم تیر ۱۴۰۴، دقایقی پیش از اذان‌ظهر به شهادت رسید. در لحظه شهادت، پدر‌و‌مادر محسن در سفر حج بودند. مسئول کاروان در کربلا، کنار حرم سیدالشهدا (ع) و میان زمزمه‌های روضه علی‌اکبر (ع)، خبر شهادت محسن را به آنها داد. پدر دست به آسمان برداشت و شکر خدا کرد و گفت: «خدایا ما امسال دو قربانی تقدیم کردیم؛ یکی در منا و قربانی دیگر پسرم محسن که فدای رهبر عزیزمان شد.» ماحصل همکلامی ما با مادر سرباز شهید محسن نهضت شهریاری به مناسبت روز سرباز را می‌خوانیم.

دوست مسجدی من!
مادر شهید محسن نهضت شهریاری ۴۹ سال دارد. ۲۶ سالی است که ازدواج کرده و ثمره زندگی‌اش دو فرزند پسر است، آقا محسن و آقا مجید که آقا محسن تنها چند ماه مانده به پایان خدمتش به شهادت می‌رسد. او می‌گوید: «محسن پنجم ماه صفر، شب شهادت حضرت رقیه به دنیا آمد. یعنی تاریخ ۷ فروردین سال ۱۳۸۳. بچه‌ای معمولی بود، او از همان دوران ابتدایی به مسجد می‌رفت. آنقدر در مسجد حضور داشت که معلم کلاس اولش خانم باقری خیلی او را در مسجد می‌دید، برای همین در مدرسه محسن را «دوست مسجدی من» صدا می‌کرد. محسن همیشه احترام خاصی برای پدرش و من قائل بود. خیلی باحیا و با وقار رفتار می‌کرد. وقتی به دوران کودکی‌اش فکر می‌کنم، همیشه خاطراتی در ذهنم متبادر می‌شود که با مرورش از داشتن چنین فرزندی، به خود می‌بالم. او فرزند باحیا و متینی برای ما بود. هیچ‌وقت مثل بچه‌های امروزی چیزی از ما نخواست و توقعی نداشت. یادم است چند شب پیش داشتم برای برادرش تعریف می‌کردم، وقتی محسن کوچک بود او را برای خرید به خیابان بهار می‌بردم. گویا آنجا محسن یک خوراکی دیده و دلش خواسته بود، اما هیچ‌وقت به خودش اجازه نداد به من بگوید برایش بخرم. بعد‌ها یک بار همان خوراکی را در جایی دید که با تخفیف عرضه می‌شود! آرام در گوشم گفت: مامان، من خیلی دلم می‌خواست از این خوراکی بخورم، اما هیچ‌وقت نگفتم. حالا می‌شود یکی برای من بخرید؟! وقتی این حرف را زد، دلم شکست. غصه خوردم که چرا او سال‌ها چیزی را دوست داشته، اما به خاطر حیا و نجابتش هرگز آن را بیان نکرد. 

حضرت زهرایی بود
مادر از ارادت شهید به اهل بیت (ع) اینچنین می‌گوید: پسرم از لحاظ اعتقادی ارادت ویژه‌ای به اهل‌بیت (ع) مخصوصاً حضرت زهرا (س) داشت. ایام فاطمیه را دوست داشت. من چند سال متوالی پنج شب در خانه مجلس روضه می‌گرفتم و محسن همیشه با دل‌وجان برای برگزاری آن کمک می‌کرد. خیلی خوشحال بود و همراه پدرش برای خرید وسایل و نیاز‌های مجلس همراهی‌مان می‌کرد. بعد‌ها که به دلیل شرایط دیگر نتوانستم در خانه روضه بگیرم، خیلی ناراحت شد. می‌گفت: «مامان، اجازه بده نام حضرت زهرا (س) در خانه‌مان برده و خوانده شود.» می‌گفت اگر به خاطر سختی راه‌پله‌ها نمی‌توانیم میهمان‌ها را به طبقه بالا بیاوریم، بهتر است همینجا در طبقه پایین خانه مجلس بگیریم. محسن به امام حسین (ع) و حضرت علی (ع) هم ارادت داشت. یک بار هم باهم به سفر کربلا رفتیم. در آن سفرحال‌وهوای خاصی پیدا کرده بود. اما ارادتش به حضرت زهرا (س) مثال‌زدنی بود. نهایتاً همچون حضرت زهرا (س) با صورتی کبود در سن ۲۱ سالگی به شهادت رسید. 

همراز و همراهم بود
مادر شهید در ادامه می‌گوید؛ محسن در رشته انسانی دیپلمش را گرفت. بعد از دیپلم خیلی به او گفتیم به دانشگاه برود، اما بیشتر از درس خواندن به کسب وکارعلاقه داشت و برای همین راهی خدمت سربازی شد. اما وقتی کمی از سربازی‌اش گذشت. گفت: «مامان، پشیمان شدم که دانشگاه نرفتم. ان‌شاءالله وقتی سربازی‌ام تمام شد، ادامه تحصیل می‌دهم. محسن خدمت سربازیش را در سپاه گذراند. دو ماه اول، دوره آموزشی‌اش در آباده شیراز بود. روزی که قرار بود برای اولین بار به پادگان برود، او را تا میدان سپاه بردیم و آنجا سوار اتوبوس شد. تا جایی که توانستیم ما هم پشت سر اتوبوس رفتیم. بعد از ۲۵ روز خدمت، به او یک مرخصی یک‌هفته‌ای دادند. از پادگان هم فقط روزی یک‌بار اجازه داشت با ما تماس بگیرد و سه دقیقه صحبت کند. همیشه به من می‌گفت: «مامان، وقتی زنگ زدم، تو گوشی را بردار. می‌خواهم تو جواب بدهی. اول دوست‌دارم با تو حرف بزنم. اگر وقت شد، با بابا و داداش صحبت می‌کنم.»
این مدتی که در پادگان بود، برای همه خانواده و مخصوصاً برای من خیلی سخت گذشت. دلتنگی برای محسن از هر چیزی سخت‌تر بود. او برایم فقط یک پسر نبود. حتی حالا هم که شهید شده این را از سر دلتنگی نمی‌گویم؛ همه بستگان می‌دانند رابطه من و محسن فقط یک رابطه مادر و پسری نبود. او هم پسرم بود، هم دخترم، هم محرم راز و هم مونس و همراهم. تمام درد دل‌ها و راز‌های زندگی‌ام را با محسن در میان می‌گذاشتم. حدود ۲۵روزی که از حضور محسن در پادگان گذشت؛ یک روز به من زنگ زد و گفت: «مامان، به من مرخصی داده‌اند. آخر هفته می‌آیم خانه.» من هم با برادرش چند نوع غذا که خیلی محسن دوست داشت برایش درست کردیم. حتی دسری را که همیشه دوست داشت آماده کردیم. وقتی آمد، مجید پسر کوچکم از او فیلم گرفت. موقع ورود به خانه، منتظر نماندم او بیاید بالا. دویدم به سمت پایین، طوری شد که در طبقه اول آپارتمان همدیگر را دیدیم و با هم بالا آمدیم. وقتی سر سفره نشست گفت: «مامان، چه کار کردی؟» به او گفتم: «در تمام مدتی که تو نبودی، من و مجید و بابا غذا‌هایی را که تو دوست داشتی، درست نکردیم. همه‌اش منتظر ماندیم تا تو بیایی. هر کاری هم می‌خواستیم انجام بدهیم، می‌گفتیم بگذار محسن بیاید تا با هم انجام دهیم. خلاصه که لحظات خوبی را با هم گذراندیم. 
 محسن وقتی دوران مرخصی‌اش تمام شد، باید برمی‌گشت پادگان. همان اتوبوسی که سربازان را به مرخصی آورده بود، قرار بود دوباره سر ساعت ۴صبح حرکت کند. اما محسن گفت: «مامان، من با این اتوبوس برنمی‌گردم. چون برای نماز صبح توقف نمی‌کند. یا خودم برمی‌گردم یا بابا من را می‌رساند. پدرش به او گفت: «عیبی ندارد، بلیط را بگیر. می‌رویم ترمینال، زیرانداز هم می‌بریم. همانجا اذان صبح که شد نمازت را بخوان، بعد سوار اتوبوس شو و برو.» همین کار را هم کردیم. رفتیم ترمینال. محسن زیراندازش را پهن کرد و رفت در گوشه‌ای دنج نمازش را خواند و بعد هم او را راهی کردیم شیراز. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *