
شاید در آنموقع عدمِ همراهی اینها با دیگر نمایندگان گواهی بود بر اصولگراییشان. اما حالا، یعنی وقتی که صهیونیستها و آمریکاییها کمر به نابودی ایران و ایرانی بستهاند این حرکات بچهگانه یک معنا بیشتر نمیدهد و آنهم اینکه این چند نمایندۀ خارجآهنگ نه تنها ذرهای درک سیاسی بلکه هیچ فهمی هم از ایران و ایرانی بودن ندارند. مگر میشود تا این اندازه خصومتهای سیاسی و جناحی را در تصمیماتِ کلانِ کشور دخالت داد؟
نمیدانم فیلم ثابتی را در یکی از همین شبهای حضور مردم در میادین دیدهاید یا نه؟ رفتهاست بین جمعیتی و آنها را تحریک میکند تا به ظریف و روحانی و آخوندی لعن و نفرین بفرستند. یعنی در شبهایی که قرار است تجلی وحدتِملی باشد به دنبال اهداف و اغراض خاص سیاسی و شخصیاش میگردد. حالا روحانی و ظریف به کنار، واقعا چند درصد از آن جمعیت اصلا دغدغه عباس آخوندی را دارند؟ و اصلا چرا در این غوغایی که هست و نیست ایران مورد تهدید قرار گرفته و یابویی از آن سوی دنیا شعار نابودی تمدن ایرانی سر میدهد مردم باید به عباس آخوندی فحش بدهند؟ چهقدر سقف مطالبات و خواستههای یک آدم سیاسی کی توهین کرد چه واکنشی نشان داد؟ قاسم سلیمانی اگر میخواست همانند این سیاستپیشگان رفتار کند میتوانست باخود بگوید چرا باید از روحانی که در دو نوبت رقیبِ رفیقم بوده و در هر دو نوبت باعث شکست او در انتخابات شده حمایت کنم؟ اما چنین نگفت و در مقابل توهین وقیحانۀ دشمن به رئیسجمهور کشورش چنان واکنشی نشان داد و چنان رجزی خواند که هنوز در خاطرهها ماندهاست. مدعیان اما تا رسیدن به چنین فهم درستی از وحدت ملی و انسجام و همدلی فرسنگها فاصله دارند و هنوز گرفتار کینههای شخصی و اغراض کودکانهاند.
اینروزها حمایت از قالیباف صرفا حمایت از یک شخص نیست. حمایت از ایران است. حمایت از وحدت ملی است. امروز میدان و دیپلماسی چنان با یکدیگر درآمیختهاند که نمیتوان مرزی میان آنان قائل شد. آنکه وسط جنگ میخواهد دوقطبی میدان و دیپلماسی راه بیندازد خواسته و ناخواسته در خدمت نتانیاهو و دیگر شیاطینی است که خواب نابودی این سرزمین را در سر میپرورانند.
