چهارشنبه 11 شهريور 1394 10:40 ساعت

«دشتهایِ سوزانِ» صادقِ کرمیار، دستِ مخاطب را میگیرد و او را نه در قابِ تاریخ بلکه در لعابِ رمان و اثرِ ادبی به خوزستانِ دورانِ مظفرالدین شاه قاجار و شیخ خزعل و برادرش مزعل. بعدش هم جنگ جهانی اول و آبهای گلآلودی که به جویِ مردم این دیار رفته و انگلیسیهایی که پیِ ماهیِ خود بودند.
صادق علیزاده-گروه فرهنگی رجانیوز: کشتی در خرمشهر لنگر انداخته بود و مسافران در حالِ پیاده شدن بودند. ویلسون به بدرقۀ مستر جونز آمده بود. در کنار بندر هم ثامِر و مسعد در انتظار سیدمحمد بودند. ویلسون در حالی که با جونز حرف میزد آنها را زیر نظر داشت. سیدمحمد را که دید به جونز گفت: «بیا تا با یک آدم جالب آشنا شوی!» و به سمت سید رفت: «سلام بر سیدمحمد!» سید ایستاد! ثامر مراقب بود که ویلسون بیش از حد به او نزدیک نشود. سید جواب داد: «علیکم مستر ویلسون!» ویلسون، جونز را معرفی کرد: «با مستر جونز، نمایندۀ رسمیِ مستر دارسی آشنا شوید!» سید به ویلسون گفت: « تا الان خیال میکردم شما نمایندۀ تامالاختیارِ بریتانیا هستید!» ویلسون گفت: «من نمایندۀ نظامیِ بریتانیایِ کبیر هستم!»
سید از جونز پرسید: «و شما حتما نمایندۀ سیاسی؟!» ویلسون گفت: «ایشان فارسی بلد نیستند!» سید نیشخند زد: «از عجایب است؛ بالاخره یک انگلیسی دیدم که فارسی نمیداند!» ویلسون برای جونز ترجمه کرد. جونز خندید و گفت: «به ایشان بگو من عاشق زبان فارسی هستم. فارسی شکر است. به محض بازگشت به لندن زبان شما را یاد خواهم گرفت.» ویلسون برای سیدمحمد ترجمه کرد. سید گفت: «به ایشان بفرمایید نیازی نیست! همین تعداد از شما که فارسی بلدند برای همۀ ایران بلکه همۀ بلاد اسلام کفایت میکند!» ویلسون جا خورد! جونز متوجه فضایِ سنگینِ جمع شد و منتظر واکنش ویلسون ماند. ویلسون مکثی کرد و گفت: «کاش میدانستم چطور میتوانم دل شما را به دست بیاورم. اهمیت دوستی با شما برای من به اندازۀ اهمیت اکتشاف نفت در ایران است!»
