وقتی با همسرم مطرح کردم، میخواهم چنین مبلغ سنگینی را به مردم مظلوم غزه و بیروت کمک کنم، پرسید: مطمئنی تابع احساسات قرار نگرفتهای؟ پاسخم مشخص بود. تمام طلاهایی را که دسترنج ۳۰ سال زندگیام بود و همه کادوها را فروختم و تبدیل به پول نقد کردم، کمی هم از ارث پدری پول داشتم، که همه را به این پویش دادم. همسرم گفت: من هم کمک میکنم و رفت و وام گرفت و به این پویش پیوست
جوان آنلاین: بانو دلارام شمس آذران، همان بانوی تبریزی است که طی کمک میلیاردی به مردم مظلوم غزه و لبنان، چهرهای نوین از زن مسلمان و متعهد ایرانی به جهان نشان داد. با این همه زندگی پرماجرا و سرشار از تحول او، کم اهمیتتر از اقدام اخیرش نیست. رویدادی که میتواند موضوع رمانها و سریالهایی باشد که به سان، بسا سوژههای دیگر همچنان مسکوت مانده است. آنچه پیش روی شماست، گفتوشنود ما با این نماد ایثار و سخاوت است.
به عنوان آغازین سؤال، مناسب است از این نکته شروع کنیم که فعالیتهای فرهنگی و انقلابی خود را از چه دورهای آغاز کردید؟
بنده در سال ۶۸ داشتم دیپلم میگرفتم، تصمیم گرفتم به کلاسهای کانون پرورش فکری کودکان – که در ۱۳، ۱۴ سالگی در آنها شرکت میکردم- بروم و معلمان سابقم را که به ما نقاشی، ادبیات و… یاد میدادند، در آنجا ببینم. من حجاب محکمی نداشتم، رابطهام با حزباللهیها هم خوب نبود و درعوض، به لباس و ظاهرم زیاد میرسیدم. به منزل خانمی به اسم نوری رفتم که در واقع به نوعی با طرز لباس پوشیدن و رفتارم، به آنها دهنکجی کنم! با این همه رفتار ایشان و خانم خیابانی معلم ادبیات خودم و خانم کوزهکنانی – که از دوستانم بود- به قدری محبتآمیز و محترمانه بود که مرا وادار کرد تا آرام بنشینم. کتاب قطوری را برایم آوردند که روی جلد آن نوشته بود «آداب الصلوه»، تألیف امام خمینی. من سخت یکه خوردم و پیش خودم گفتم: «مگر نمیگفتند امام خمینی بیسواد است؟ چطور توانسته این کتاب را بنویسد؟» صفحه اول را که خواندم، انگار سیلی محکمی به من زده شد و از خواب بیدار شدم! من نماز میخواندم، ولی چندان مقید به منظم خواندن آن نبودم و گاهی هم نمازم قضا میشد. مادرم همیشه میگفت: نمازت را بخوان، ولی من توجه نمیکردم! خواندن آن کتاب، تحول عجیبی در من ایجاد کرد. آن روز بعد از اینکه به خانه برگشتم، سه روز میلرزیدم و بیمار شدم!
چرا؟
چون آن کلمات، برایم تازگی داشتند. انگار این رویداد، بنای فکری مرا زد و منفجر کرد!
فضای خانوادگی شما چگونه بود؟
خانواده من اهل مطالعه بودند و به خصوص در خانه ما، کتابهای روشنفکری زیاد خوانده میشد. من هم اهل مطالعه بودم. وقتی کتاب «آداب الصلوه» را دیدم، با ادبیات متفاوتی مواجه شدم. بعد از آن ترغیب شدم، تا کتابهای شهید مطهری، شهید بهشتی، دکتر شریعتی و… را بخوانم. من با شنیدن خطابه معروف شهید مطهری، با مقوله فلسطین آشنا شدم. پیش از آن در مدرسه که بودم، با خودم میگفتم: اسرائیلیها خیلی باسواد، پولدار و قدرت جهانی هستند و کسی نمیتواند به آنها بگوید: بالای چشمتان ابروست! در دبیرستان برخی از بچهها، آشکارا طرفدار اسرائیل بودند! البته در آن دوره، این حرفها برای من اهمیتی نداشت. من انقلاب خودمان را نمیشناختم، چه رسد به وقایع و رخدادهای کشوری که در دیگرسوی دنیاست. به هر حال وقتی با خانمهای این گروه آشنا شدم، دیدم چه افراد فهمیده، باسواد و در عین حال کدبانویی هستند. هم اطلاعات سیاسی و اجتماعی سطح بالایی داشتند، هم خانهداریشان عالی بود، هم بسیار محبتآمیز و محترمانه برخورد میکردند و آدم را تحویل میگرفتند. ما در مدرسه، کتابهایی که به آن اشاره کردم، را نمیخواندیم و من از درس دینی بدم میآمد و دلم میخواست فرار کنم و هیچ ارتباطی با آن متنهای قلنبه سلنبه، پیدا نمیکردم. مانده بودم پس این کتابهایی را که دارم میخوانم، تا به حال کجا بودند که از آنها خبر نداشتم؟ به هرحال خاطره خوشی از درسهای دینی دوره مدرسه نداشتم، ولی کتابهایی که در آن گروه خواندم، از جمله کتاب «داستان راستان» آیتالله مطهری، برایم شگفتانگیز بودند. با آن کتابها زندگی میکردم و به تدریج متحول میشدم. مطالعه این کتابها، در درونم زلزلهای برپا کرده بود. از اینکه در مورد نماز، معارف دینی، انقلاب و اینکه چه بلایی دارد سر جهان میآید، چیزی نمیدانستم، خجالت میکشیدم و تأسف میخوردم که وقتم را صرف شنیدن رادیو بی. بی. سی و تماشای فیلمهای ویدیویی کرده بودم و تصور میکردم، دارم خوش میگذرانم، در حالی که حقیقت کاملاً برعکس بود. به هرحال چندین سال، به جمع این گروه میرفتم و به مطالعاتم ادامه میدادم. در کتابها خوانده بودم یک زن مسلمان باید زودتر ازدواج کند و در سال ۷۱، تصمیم گرفتم ازدواج کنم.
در چند سالگی ازدواج کردید؟
۲۰ سالگی. من از ۱۳ سالگی خواستگار داشتم، اما در آن مقطع، از منظر دینی به ازدواج فکر کردم. تا آنموقع ازدواج را مسخره میکردم، ولی وقتی اعتقاداتم عوض شد، موضوع برایم جدی شد. من حتی از امریکا، فرانسه، سوئد، ایتالیا و… خواستگار داشتم، چون خانواده به ظاهر سطح بالایی داشتم. من دوره مقدماتی حوزه را در کلاسهای حوزه علمیه شهید شاهآبادی طی کرده بودم. بعد که این کلاسها در تبریز تعطیل شدند، تصمیم گرفتم به جای رفتن به دانشگاه، به قم بروم و در حوزه درس بخوانم.
