
دزدان، چون سایههای شب، اما در ظهرگاه آمده بودند و رفته … هر چه بود، از تار و پود زندگی، به یغما برده و آنچه به جا مانده، زخمی، شکسته، بیجان، چون پیکری که روح از آن گریخته باشد.
به گزارش سرویس اجتماعی تابناک، در روزی که نسیم خنک پاییزی، خیابانهای شهرک مریم در فاز یک اندیشه را نوازش میکرد و خبرنگار تابناک با قلبی سبک از شادی عروسی که ساعاتی پیش در آن بود، همراه خانواده به خانه بازمیگشت. خانهای که قرار بود پناهگاه امن او و عزیزانش باشد. آنهم درست روزی بود که پیامکهای اقتدار پلیس، در هفتهی نیروی انتظامی، بر صفحهی گوشیها نقش بسته بود و نوید امنیت و آرامش میداد. اما آنچه در انتظارش بود، نه آن نوید که کابوسی تلخ بود.
وقتی در را گشود، انگار زمان از حرکت بازایستاد. خانه، آن کاشانهی گرم که روزگاری با خندههای فرزندانش و عطر غذای خانگی پر شده بود، حالا غارتشده و خالی، همچون پوستهای بیروح پیش چشمانش ایستاده بود. هر آنچه که زندگی را برایش معنا میداد، از اثاثیهی ساده تا خاطرات نهفته در آنها، به یغما رفته بود.
دزدان، چون سایههای شب، اما در ظهرگاه آمده بودند و رفته … هر چه بود، از تار و پود زندگی، به یغما برده و آنچه به جا مانده، زخمی، شکسته، بیجان، چون پیکری کی به همهی ما، به نیروی انتظامی، که دوشادوش مردم برای حفظ امنیت میکوشد اما همچنان شکافهایی در عملکردها وجود دارد و به جامعهای که باید هوشیارتر باشد.
باید به یاد داشت که دزدیها، گاه زاییدهی ریشههای عمیقترند؛ فقر، تنگدستی و دشواریهایی که گاه انسان را به سوی تاریکی سوق میدهد. اما در سویی دیگر برای خانوادهای که زیر بار اقساط و بدهیها کمر خم کرده، بازسازی زندگی، گاه رویایی دستنیافتنی است.
بیایید این قصه را نه فقط بخوانیم، که آینهای کنیم برای دیدن وظایفمان. دست در دست، امنیتی بسازیم که نه در پیامکها، که در خندهی کودکان، در آرامش شبهای خانه، چون ستارهای بدرخشد و برای ریشههای درد نیز، تدبیری کنیم.
سجاد مهدیخانی
منبع: تابناک