
به گزارش بولتن نیوز به نقل از مجله خانواده سبز، من ورودی بهمن بودم. بنابراین
به پایان سال و آغاز سال تحصیلی جدیدی چیزی نمانده بود که به تهران آمدم. وقتی
آمدنم بهتهران برای ادامه تحصیل قطعی شد، والدینم خیلی اصرار داشتند که من که تنها
پسرشان بودم، زودتر ازدواج کنم تامبادا دور از خانواده و در تهران بزرگ دچار
مشکلات آنچنانی بشو!
من اما، بر خلاف تصور پدر و
مادرم که فکر میکردند از ازدواج فراری هستم، به این علت خواسته آنها را به تأخیر
می انداختم که همیشه دنبال دختری خاص بودم. دختری که زبر و زرنگ باشد و نگذارد کسی
حقش رابخورد، تا به کمک چنین زنی در زندگی آیندهام موفق باشم. به همین دلیل نیز
نمیتوانستم به روش سنتی، یعنی خواستگاری رفتن ازدواج کنم. از طرف دیگر اهل دوستیهای
خیابانی و امثال آن هم نبودم تا آن روز که داخل پمپ بنزین نزدیک خانهمان آن دختر
را دیدم که پشت یک ۲۰۶ نشسته و منتظر نوبت بود. ناگهان یک ماشین که سه، چهار جوان
تنومند داخلش نشسته بودند از راه رسید و بدون توجه به نوبت دیگران، صف سایر ماشینها
را دور زد و رفت جلو پمپ! مردانی که پشت فرمان نشسته بودند هم – درست مانند خود من
– به خاطر قُلچُماق بودن سرنشینان آن اتومبیل اعتراضی نکردند و… که در همین لحظه
دختر جوان از ۲۰۶ پیاده و به آنها معترض شد. سایر رانندهها نیز گویی از خودشان
خجالت کشیدند و به آنها اعتراض کردند و سرانجام آن اتومبیل برگشت داخل صف. در این
میان من فقط به آن دختر فکر میکردم که سوای ظاهرش، همان باطن شخصیتی را داشت که
من دنبالش بودم. بنابراین تصمیم گرفتم او را تعقیب کرده و خانهاش را پیدا کنم
و… اما بدبختانه چون داخل صف بودم، نه راه پس داشتم و نه راه پیش تا در حسرت
شناختن آن دختر بمانم. اما درست یک هفته بعد، روزی که داخل سوپرمارکت نزدیک خانه
(که حدود ۲۰۰ متر تا کوچهمان فاصله داشت) ایستاده بودم، ناگهان آن دختر را دیدم
که با همان ۲۰۶ جلو سوپرمارکت توقف کرد و داخل و مشغول خرید شد. وقتی او به خاطر
گرانفروشی صاحب مغازه به او معترض شد، یقین کردم که او همان دختری است که دنبالش
می کردم!
