![]()
<!– –>
<!– –>
<!– –>
پایگاه خبری جماران – منصوره جاسبی: کلاس اول دبستان بودم. یک پول زیادی توی مغازه بابا گم شده بود. گفته بودند توی قزوین آینهبین هست که می تواند بگوید دزد پول ها کیست. باید یک دختربچه نابالغ را با خودتان ببرید تا توی آینه بتواند تشخیص دهد. خرافات تا جایی می تواند پیش برود و دست و پای مردم را ببندد و اگر خودت را به دستش بسپاری ناکجاآباد می شود مقصدت. بابا اهل این حرف ها نبود از بس که با خدا و دین سر و کار داشت. آنقدر توی گوشش خواندند تا راضی اش کنند که برود قزوین. باید من را هم با خودش می برد. پاییز بود و هوا ابری. وقتی یک سفری بروی آن هم از صبح تا غروب که قصدش نه گردش باشد و تفریح و نه حتی دیدن خانواده و اقوام، خودش می شود غم، حالا کوچک هم که باشی این غم وسعتش برایت بیشتر می شود. همه تجربه من از قزوین تا سال ها شده بود همان سفر. بعدها که بزرگتر شدم و هم درباره قزوین خواندم و شنیدم و دیدم اشتیاقم به دیدن شهری که روزی پایتخت ایران بوده بیشتر و بیشتر شد اما هنوز فرصت دیدن شاهکارهایش برایم فراهم نشده است و شاید همین کند و کاو کردن استان قزوین بود که وقتی پایم به اختتامیه دهمین «جشنواره فیروزه» رسید مقابل بانویی از عشایر این استان ایستادم تا از او و عروسک دست سازش عکس بگیرم. بعد هم چند دقیقه ای با آقای سعید عبید که مسئولیت اداره امور عشایر استان قزوین را عهده دار است هم صحبت شوم و او برایم بگوید:
