حکایت این شهید کوچک شنیدنی است؛ آن هم از زبان پدر روحانیاش که هنوز به مقامی که فرزندش رسیده است، غبطه میخورد؛ مقام والای شهادت …
نخست:
علی در مدرسه شاگرد نمونه و درسخوانی بود و هیچگاه نشد معلمهایش از او گله و شکایتی داشته باشند.
هرچند او سن کمی که داشت، در جریان انقلاب اسلامی فعال بود و با هممحلهایها و دوستانش در راهپیماییها شرکت میکرد. در زیرزمین یک قیف بزرگ داشتیم که برای ریختن نفت استفاده میکردیم. هرازگاهی میرفت بالای پشتبام خانه و قیف را جلوی دهانش گرفته و فریاد مرگ بر شاه سر میداد. یادم هست که نزدیکیهای پیروزی انقلاب اسلامی یک روز به همراه شهید مرتضی داودی با یک کامیون به آبگرم همدان رفتیم تا برای مردم نان جمعآوری کنیم، آن روزها به دلیل هجوم عوامل رژیم در شهرها و به آتش کشیدن مغازهها و تعطیلی آنها، نان یافت نمیشد.
ساعت ۹ صبح بود که علی آمد. پرسیدم: علی تا حالا کجا بودی؟ گفت: در خیابان سعدی تظاهرات میکردیم که نیروهای نظامی ما را محاصره کردند، در همین حال پیرزنی در خانهاش را باز کرد و گفت: پسرای من بیایید درون خانه و ما که نزدیک سی نفر بودیم، همگی رفتیم خانهٔ آن پیرزن. خانهٔ پیرزن بسیار کوچک بود، اما دل بزرگی داشت. رفت هر چی سیبزمینی داشت ریخت توی قابلمه و آب پز کرد، سپس قابلمه را با مقداری نان که داشت، جلوی ما گذاشت و گفت: ببخشید، بیشتر از این چیزی نداشتم و ما هم شام را با پیرزن خوردیم و تا صبح هم آنجا خوابیدیم.
دوم:
علی وقتی خانه بود، با اینکه کل خانهٔ ما هفتاد متر بود، اما وقتی میگفتم برو فلان کار را توی حیاط انجام بده و یا فلان وسیله را از زیرزمین بیاور میگفت: من میترسم و نمیرفت، اما پس از شهادتش، یکی از همرزمانش که در پایگاه زینبیه با هم فعالیت میکردند میگفت: علی در جریان عملیات بیتالمقدس، با وجود شهدای زیاد و شدت شلیک گلولههای دشمن، از هیچ چیز ترس و وحشتی نداشت و با شجاعت تمام به قلب دشمن میزد.
سوم:
این را که گفتم، علی سرش را انداخت پایین و رفت توی زیرزمین و همانجا خوابید.
آن روزها علی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، اما به خواست خودش، هر روز برای نماز صبح بیدار میشد.
صبح همان روز مادرش به زیر زمین رفت تا او را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، علی با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا من را بیدار کردید؟ داشتم خواب میدیدم که میروم کربلا، اما پدر جلویم را گرفت و نگذاشت.
این را که مادرش برایم تعریف کرد، گفتم حتما رمز و رازی در کار است که علی میخواهد جبهه برود و ما نمیفهمیم.
رو به علی کردم و گفتم: میخواهی بروی جبهه برو. این را که گفتم انگار علی «پر» درآورد.
هفده، هجده روزی هم رفت پادگان لشکر ۱۶ زرهی قزوین و آموزش نظامی دید و بعدش هم خداحافظی کرد و رفت.
پنجم:
بخشهایی از وصیتنامه شهید على واعظى فرد:
ممكن است از حال من در اینجا نگران باشید ولى ناراحتى به خود راه ندهید زیرا كه حال من بسیار خوب است.
فعلاً در آبادان هستیم و ممكن است چند روز دیگر برای نبرد با صدامیان كافر راهى خرمشهر شویم. پس دعا كنید كه انشاءالله پیروز شده و موقع بازگشت، با شیرینى و میوه از من استقبال كنید.
زهرا، فاطمه، معصومه، محمد و مهدى را از دور مى بوسم و سلامتى همگى را از درگاه خداوند بزرگ خواهانم.
یادتان نرود كه براى پیروزى رزمندگان اسلام و سلامتى امام عزیزمان، دعا كنید و هر روز بعد از هر نماز، سه مرتبه بگویید:
خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار.
