
بستن چشمها در زمان نیمه تاریکی، برای تمرین زندگی در آیندهای که احتمالاً تاریکی مطلق است، پدری که گاه باید بشنود و گاه نه، برقی که قطع میشود و باید برایش انرژی مصرف کرد؛ اینها برشهایی از نمایش گاراژ هستند.
به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، صحنهآرایی و نورپردازیهای خاص و جذاب و در عین حال باورپذیر، بازیهای مناسب از سوی نقشهای اصلی، و رفت و آمدهایی که با سناریوی داستان و استفاده از المانهای جدید به گذشته و حال انجام میشود نیز برای مخاطب جذابیت دارد. حتی آماتورترین مخاطب تئاتر هم با تکرار یک صحنه از آبادان در زمان جنگ تحمیلی با استفاده از وی. ای. آر لبخند به لب میزند و برایش جذابیت دارد.
حاشیههای داخل متن نمایش
اما گذشته از اینها، من ترجیح میدهم از حاشیههای این نمایش که شاید برای اهالی تئاتر اصلاً موضوعیت نداشته باشد و چه بسا خود عوامل هم از آن گذشتهاند، صحبت کنم. در واقع همان مخاطبی هستم که چیزهایی را که از گوشه و کنار به چشمش آمده، روایت میکند.
شنیدن یا نشنیدن
پدر آنجا که بخواهد سمعکش را برمیدارد و سکوتی مطلق را در خانواده به نظاره مینشیند. آنجا هم که قرار باشد حرفی بزند و بازخوردهایش را بداند، طبیعتاً سمعک برایش خواهد شنید. اما به راستی او چگونه تشخیص میدهد که بهتر است حرفی را که قرار استiv>
کارگردان جوان در مسیر امیدواری
داستان نمایش با یک برگشت به آغاز داستان به پایان میرسد. من تخصصی در شیوه پایانبندی و ضرورتهای آن ندارم. اما میتوانم حس مخاطبان را درک کنم. مخاطب ظاهراً یک نمایش خوب دیده است، اما در بیرون از سالن، و در لحظه ترک تالار مولوی، نمیداند چه حسی دارد. اتفاقی برایش رخ داده است. اما مفهوم نیست. نمیداند خوب بوده است یا بد. خندهدار بوده یا اشکآور. جدی بوده یا شوخی؟ بار سیاسی دارد یا نه؟ این ابهام شاید چیز خوبی باشد، شاید هم نه.
اما در نهایت کارگردان جوان و باهوش نمایش، حرف امروزی و دغدغه جاری را به خوبی در دل کار خود جا داده است؛ چه بمباران باشد چه نباشد، چه زمستان باشد و چه تابستان، چه تهران باشد و چه آبادان، ما باید یاد بگیریم که برای زمانهای قطعی برق آمادگی داشته باشیم و انرژی ذخیره کنیم.
