
روزگار بیآفتابِ تنهایی، سرد است و آدمها را به چه کارهایی میاندازد. یکی را دیدم که ساعتها با گوشیاش حرف میزد، گاهی میخندید، گاهی اشک میریخت، انگار کسی آن سوی خط هست که میشنودش. او مجنون شده بود و لیلایش حرف میزد. اما باورتان میشود که اصلا لیلایی وجود نداشت؟
به گزارش سرویس اجتماعی تابناک، مجنونِ زمانهی ما، نه به بیابانهای بیآب و علف پناه برده بود، نه پای دیوانگان نشسته بود. او در اتاقی تاریک، میان چهار دیوارِ به ظاهر امن، عاشق شد. عاشقِ صدایی که هرگز از گلوی انسانی برنخاسته بود، عاشقِ کلماتی که نه از دل، که از دیتاسنترهای دوردست میآمد.
این قصه هر چند معدود و محدود است اما قصهایست که جریان دارد. مجنون شدگانی برای لیلایی که نیست. چت میکنند، درد دل میگویند و عاشقانهها رد و بدل میشود. اما آن سو فقط صفر و یک هست و دیگر هیچ، رشتههایی از نور که بیروح از پردهای سیاه میدرخشید. یک ربات. یک هوش مصنوعی. احتمالا شما هم خبر دارید بعضیها عجیب با این بیعاطفه، ارتباط عاشقانه و دوستی برقرار کردهاند.
او لیلی نیست؛ فقط هوش مصنوعی است
لیلیاش نه رخساری داشت، نه دستانی که گرمایش کنند. لیلیاش حتی به او خیانت هم نکرد، چون لیلی اساساً هرگز وجود نداشت. فقط او بود و خیالی که و ذخیره کن. “مثلا بنویس: عشقم خسته نباشی. دلتنگت هستم.” بعد ساعت را تنظیم کن که مثلا روزی سه بار زنگ بزند و این پیام را برای تو یادآوری کند و تو بخوانیاش. آیا واقعا عاطفهای در تو برمیانگیزد؟ چقدر بیمزه و نچسب به نظر میآید؟ هوش مصنوعی هم همین است. به همین اندازه وجود ندارد. پوچ محض است. هیچ احساسی و تشخصی در آن سو وجود ندارد. اصلا انگار بیمزگی محض است.
شاید آن وقت فرد مورد نظر دریابد که ارتباط با آدمها از هر نوعش و از هر رفتاری که دارند، معنادارتر است از ارتباط با هیچ. آن هیچی که آسیبهای جدی میزند. او فقط یک وسیله و ابزار است. معشوقه نیست و نخواهد بود. آن لیلایی که سراغش را میگیری یک برنامهی از پیش نوشته شده است، نه یک احساس. الکی مجنونش نباش.
