در این مطلب بیش از 20 داستان کودکانه کوتاه با موضوعات مختلف برای گروه سنی کودک را گردآوری کرده ایم این داستان های آموزنده بسیار جالب و شنیدنی هستند با ما همراه باشید.
روزی روزگاری یه جایی پای کوه های زیبایی دشت خرم و سرسبزی بود که ساتین قصه ما در آن زندگی می کرد. ساتین هیچوقت مداد رنگی و وسایل نقاشی کردن داشت ولی یه چوب بلند داشت که می تونست با اون روی خاک و شن نقاشی بکشه.
تا اینکه یه روز وقتی داشت روی شن ها نقاشی می کشید فرشته مهربونی اومد و به اون گفت: خیلی خوب نقاشی می کشی و چون دختر خوبی هستی جایزه تو این قلم مو، پالت رنگ و این بوم نقاشیه. اونا رو به ساتین داد و رفت. ساتین اونقدر از وجود فرشته مهربون تعجب کرده بود که حتی نتونست بپرسه اون از کجا می دونه که ساتین وسایل نقاشی نداره و دختر خوبیه.
هر روز صبح که لیلی از خواب بیدار می شد تا شب که می خواست بخوابه شیطونی می کرد و کلی بازی می کرد. بعضی از کارهای لیلی خیلی خوب بود و بعضی از کارهاش واقعا مامان لیلی رو عصبانی می کرد. اما لیلی نمیدونست کدوم یکی از کارهاش اشتباهه تا دیگه اونا رو انجام نده.
در همین لحظه فرشته مهربون اومد کنار لیلی و به اون گفت: لیلی تو دختر خیلی خوبی هستی و من می دونم که تو دوست داری دختر خوبی باشی ولی گاهی نمی دونی کدوم کار درست و کدوم کار اشتباهه. لیلی با خوشحالی گفت: آره دقیقا همینطوره! اما بعدش با ناراحتی پرسید: فرشته مهربون! تو کمکم می کنی تا دیگه مامانم و ناراحت و عصبانی نکنم؟
کله فندقی خرس کوچولویی بود که با خواهر برادرها و مامان بابای مهربونش توی یک جنگل بزرگ زندگی می کردند. کله فندقی دو تا خواهر و دو تا برادر داشت که همیشه توی بازی دعواشون می شد.
خلاصه کله فندقی قصه ما خواهر برادرهاش و دوست نداشت و همینطور تنهایی یه گوشه می نشست و نگاه می کرد. تا اینکه اونا به عروسی دعوت شدند و باید به ته چنگل می رفتند. ولی کله فندقی گفت: من به عروسی نمیام.
سنگ کوچولوی قصه ما توی یک کوچه شلوغ کنار یک دیوار نشسته بود. اون همیشه بازی کردن بچه ها رو نگاه می کرد. با خنده بچه ها می خندید و با شادی اونا خوشحالی می کرد و شاد می شد.
وقتی سنگ کوچولو افتاد وسط کوچه بچه ها با لگد می زدند و یکسره به این طرف و اون طرف می افتاد. یک روز سنگ کوچولو از این وضعیت خسته شد و گفت: کاش میشد دوباره برم کنار دیوار بشینم و همه جا رو ببینم ولی اخه چطوری؟
یکی بود یکی نبود؛ ولی نه هم مورچه بود و هم ملخ، که با هم توی یک جنگل زیبا و بزرگ همسایه بودند. آقا ملخه هر روز با صدای بلند آواز می خوند و بچه خانم مورچه رو از خواب بیدار می کرد. خانم مورچه چند بار رفت در خونه آقا ملخه و گفت: میشه با صدای آروم گیتار بزنی و آواز بزنی؟ ولی آقای ملخ با صدای بلندی گفت: نه که نمیشه؛ من دوست دارم آواز بخونم گیتار بزنم تو می تونی بچتو ببری جای دیگه بخوابونی!!
روزها گذشت و صدای آقا ملخه مورچه و خانواده اش رو اذیت می کرد. حتی چند بار آقای مورچه که آقای ملخ رو توی کوچه دیده بود؛ بهش گفت: آقا ملخه وقتی همیشه در حال گیتار زدن هستی چطوری برای زمستون غذا جمع می کنی؟ اصلا به فکر زمستون هستی؟
یک روزی از روزهای خدا مامان کتی سه تا کاسه آورد. در کاسه اول یک تخم مرغ در کاسه دوم یک سیب زمینی و در کاسه سوم کمی چای خشک ریخت. مامان مهربون کتی صدا کرد: کتی جون! کتی جون! کتی اومد و کنار مامان ایستاد.
بعد از گذشتن چند دقیقه مامان کتی اجاق گاز رو خاموش کرد و به کتی گفت: تخم مرغ و سیب زمینی را پوست کن و چای را در صافی بریز. بعد به کتی رو کرد و گفت: ببین عزیزم هر سه کاسه در یک شرایط قرار داشتند. ولی تخم مرغ روی شعله سفت شد. سیب زمینی نرم شد و چای خشک به آب رنگ و طعم داد.
مرد فقیری در یک روستای کوچک زندگی می کرد. اون یک کلبه کوچک و یک گاو داشت که هر روز شیر گاو رو می دوشید و می فروخت تا بتونه برای خودش غذا بخره.
مرغ حنایی رو گرفت و میخواست اونو بکشه تا برای فردا ناهار خوشمزه ای آماده کنه. یهو مرغ حنایی زبون باز کرد و گفت: منو نکش من برای تو تخم طلایی می ذارم. مرد فقیر تعجب کرده بود که مرغ حنایی حرف می زنه.
سینا پسر شیطون و بازیگوشی بود که در یک روستای جنگلی با مامان و بابای مهربونش زندگی می کرد. سینا روزها از خونه بیرون میومد و بازی می کرد گاهی دنبال پروانه ها می دوید. گاهی هم ملخ ها رو با دست می گرفت و پای اونا رو با نخ می بست و مثل حیوون خونگی هر کجا که می رفت با خودش می برد آخه سینا ملخ ها رو خیلی دوست داشت. بازی با کفشدوزک ها رو که نگوو سینا می تونست چند ساعت با کفشدوزک های خوشگل و شیطون سرگرم باشه.
همینطوری راه افتاد و رفت اما اون نمیدونست راه خونشون کدوم طرفیه فقط می رفت و می رفت. تا اینکه یه خرس پشمالو دید که داشت عسل می خورد. سینا خیلی ترسیده بود پشت درخت بزرگی پنهان شد و خانم خرسه رو نگاه کرد. بعد با خودش گفت: برم از خانم خرسه بپرسم که راه خونمون کدوم طرفه شاید خانم خرسه بدونه من از کدومم طرف باید برم.
دم پنبه ای یک خرگوش کوچولو بود که توی یک جنگل زیبا و بزرگ زندگی می کرد. یک روز که کلی بازی کرده بود و خسته و گرسنه شده شده بود. به کنار چشمه رفت تا دست و صورتش رو بشوره و بتونه ناهار بخوره.
اما دم پنبه ای خیلی تشنه بود و نمی تونست صبر کنه تا بره خونه و آب بخوره. دستش رو پر از آب کرد و خورد. ناگهان به هوا پرید و کوچولو و کوچولوتر شد بعدش هم به زمین افتاد. با تعجب به خودش نگاه و کرد و با ناراحتی به زنبور گفت: ای واااای! حالا چیکار کنم؟! چرا اینقدر کوچولو شدم؟ دیگه چطوری می تونم هویج بخورم؟
جسی اسم موش کوچولوییه که با مامان مهربونش توی دیوار ته آشپزخونه زندگی می کنه. یه روز که جسی خیلی حوصلش سر رفته بود به مامانش گفت: مامان جون میشه برم داخل کابینت بزرگه و یه سر و گوشی به آب بدم و برگردم؟
بعد از ظهر که شد مامان جسی چرت کوتاهی زد و جسی هم از این فرصت استفاده کرد. اول دم خودش و از دم مامانش جدا کرد. بعد سرش رو از لای دیوار بیرون آورد و آروم اطرف رو نگاه کرد.
گربه پشمالو در حیاط خانه ای بزرگ و پر از درخت زندگی می کرد. هر روز که از خواب بیدار میشد به آسمان نگاه میکرد و با ناراحتی می گفت: چرا من نباید دو تا بال قشنگ داشته باشم؟ چرا نمیشه تا خورشید پرواز کنم؟ چرا نمیتونم مثل گنجشک ها پواز کنم و برم روی درخت ها بشینم؟
ولی گنجشک کوچولو از اون ترسید و پرواز کرد و رفت روی درخت نشست. گربه کوچولو دوباره غصه خورد و همون سوال ها رو از خودش پرسید: چرا من نباید دو تا بال قشنگ داشته باشم؟ چرا نمیشه تا خورشید پرواز کنم؟ چرا نمیتونم مثل گنجشک ها پرواز کنم و برم روی درخت ها بشینم؟
آلیس و پیشی دوست های خوبی برای هم بودند. اونا با هم بازی می کردند می خندیدند. بدو بدو می کردند. حتی گاهی که مامان تو آشپزخونه کیک می پخت آلیس و پیشی هم برای کمک می رفتند.پیشی آشپزخونه رو خیلی دوست داشت آلیس هم که عاشق پختن کیک بود. اون تصمیم داشت یروز پختن کیک رو از مامانش یاد بگیره.
ولی این وسط یه مشکل کوچولو بود پیشی زیاد هم مرتب و منظم نبود. مامان می دونست که وقتی آلیس مشغول درست کردن کیک باشه پیشی همه آشپزخونه رو به هم می ریزه. پس پختن کیک رو به آلیس نمی سپرد.
آهو خانم میخواست مسواک بزنه. رفت مسواکش رو برداره و دندوناش و تمیز و سفید کنه. اما مسواک اون سر جاش نبود!
تصمیم گرفت از جاش بلند بشه و دنبال مسواکش بگرده. اول کمی فکر کرد تا ببینه آخرین بار مسواکش رو کجا دیده و آخرین بار کی دندوناش رو برق انداخته.
ساشا پسر کوچولوی قصه ماست که عاشق نقاشی کشیدنه. ولی امروز دفتر نقاشی ساشا تموم شده بود و دیگه جایی برای نقاشی کشیدن نداشت. ساشا خیلی ناراحت بود که دیگه نمی تونه نقاشی بکشه. با خودش گفت: حالا که برگه های دفتر نقاشیم تموم شده دیگه هیچوقت نمیتونم نقاشی بکشم.
در همین لحظه مامانش با یه لیوان شیر و بیسگوییت اومد تو اتاق ساشا. دید که بله ساشا تصمیم بزرگی واسه دیوار اتاقش کشیده. مامانش گفت: ساشا! تو میخوای روی دیوار اتاقت نقاشی بکشی؟ ساشا با خجالت گفت: آره آخه دفتر نقاشیم دیگه برگه سفید نداره.
سوفی عاشق کارهای خلاقانه بود و همیشه در حال ساختن چیزی بود که به بابا و مامان نشون بده. شارلوت که کوچولوتر از سوفی بود دوست داشت کارهای سوفی رو نگاه کنه و هر کاری که سوفی انجام میده نگاه کنه.
سوفی تصمیم گرفته بود یه خونه بالشی بسازه بدون اینکه شارلوت زیر دست و پاش باشه ولی همیشه از ساختن خونه بالشی منصرف می شد.
در روزی از روزها رز قرمز زیبابی در کنار یک برکه باز شد و نگاهی به اطراف انداخت. این طرف رو نگاه کرد کاکتوس بود. اون طرف رو نگاه کرد باز هم کاکتوس بود. با ناامیدی گفت من رز قرمز زیبایی هستم چرا باید کنار کاکتوس باشم؟!
ولی رز قرمز مغرور و از خود راضی نگاه بدی به کاکتوس کرد و صورتش رو برگردوند. اونها هیچوقت با هم دوست نبودند. وقتی پروانه ها میومدند بالای سر رز قرمز با اونها بازی می کرد و خوشحال بود پروانه ها که می رفتند دیگه با هیچکی حرف نمی زد و از اینکه کنار کاکتوس ها باشه خیلی ناراحت بود.
دم گردالی یه خرگوش کوچولوی دوست داشتنی بود که با مامان و باباش و خواهر کوچولوش توی یه خونه خیلی کوچولو زندگی می کردند.
همه قبول کذدند که توی اسباب کشی به بابا خرگوشه کمک کنند. اما دم گردالی خیلی ناراحت بود که باید کمک کنه و می دونست اسباب کشی کار سختیه.
یکی بود یکی نبود زیر آسمون خدا مزرعه ای پر از گل و گیاه و درخت بود که آقا الاغه و دوستاش اونجا زندگی می کردند. یه روز که آقا الاغه مشغول خوردن علف بود کم کم از مزرعه دور شد اون نمی دونست وقتی تنهایی از مزرعه دور بشه چه اتفاقی ممکنه بیفته.
الاغ دانا فکری کرد و لنگان لنگان دنبال آقا گرگه راه افتاد. نیمه های راه آقا گرگه گفت: چرا لنگ می زنی و درست راه نمی ری؟
گیلی گیلی یک فیل کوچولوی دوست داشتنی بود که همیشه خواب یک موش بدجنس رو می دید تا نوک خرطومش جلو اومده بود. گیلی گیلی وقتی خواب آقا موشه رو میدید از خواب می پرید و گریه می کرد.
گیلی گیلی فکر میکرد مامان و باباش هم از آقا موشه می ترسند. گاهی با صدای بلند می گفت: موووووش و مامانش از صدای بلند گیلی گیلی از جا می پرید.
یه روزی روزگاری یه لونه بود و مامان گنجشکه و بابا گنجشکه. اونا سه تا تخم کوچولو گذاشته بودند و منتظر از تخم دراومدن جوجه هاشون بودند.
اما یکی از جوجه ها خیلی بهونه گیر بود و از غذاها نمی خورد و از هر غذایی یه ایرادی می گرفت. بهونه می کرد و غذا نمی خورد. دو تا جوجه دیگه غذاشونو کامل می خوردند و حسابی بزرگ شده بودند و پرهاشون دراومده بود.
