از میان دخترانش، دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود، بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق، بگونهای که همکلاسیهایش برای دوستی با او با هم رقابت میکردند.
خودش داستان زندگیاش را چنین تعریف میکند:
روزی از روزها که پس از پایان درس از دانشگاه خارج میشدم ناگهان جوانی زیبا رو با قامتی رعنا و لباسی برازنده روبرویم سبز شد، چنان به من خیره شده بود که گویا سالهاست مرا میشناسد! با بیتوجهی به راهم ادامه دادم اما رهایم نمیکرد و قدم زنان پشت سرم حرکت میکرد، با صدایی آرام و کودکانه گفت: به خدا دوستت دارم، عاشقتم، مدتهاست به تو میاندیشم، میخواهم با تو ازدواج کنم! شیفتهی اخلاقت شدهام!
