داستان دخترک سانتافه سوار و بابای بانکی بازنشسته اش

یکی بود، یکی نبود. در خانه ای، بابایی بود که نرفته بود نان بیاورد. رفته بود نان را با نانوا و نانوایی و هزارتا چیز پیش و پس نان بیاورد...
یکی بود، یکی نبود. در خانه ای، بابایی بود که نرفته بود نان بیاورد. رفته بود نان را با نانوا و نانوایی و هزارتا چیز پیش و پس نان بیاورد…

گروه اقتصادی: یکی بود، یکی نبود. در خانه ای، بابایی بود که نرفته بود نان بیاورد. رفته بود نان را با نانوا و نانوایی و هزارتا چیز پیش و پس نان بیاورد. از بس که دخترش را دوست داشت. این بابا بعدها رفت توی بانک. رفت توی جاهای خیلی بالای بانک. شد یکی از بچه های بالای بانک. دستش به خیلی چیزها می رسید. به وام های بلند مدت و کم سود برای خودشان. و کوتاه مدت با سود زیاد برای بقیه.

داستان دخترک سانتافه سوار و بابای بانکی بازنشسته اش

به گزارش بولتن نیوز، این بابا که توی بانک بود، یک روز دید دخترش هوس کرده سانتافه سوار شود. جور کرد که به بعضی مدیران بانکی از آن وام های بلند مدت و کم سود بدهند که بقیه باباهای توی بانک هم بتوانند برای دختران شان سانتافه بخرند. از بس که این بابا تک خور نبود. موقع خوردن همه را می دید. فقط ایرادش این بود که چون چشمش ضعیف بود، همه را کم می دید. یا کم همه را می دید.

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *