داستان جالب و عاشقانه مرد بی جان

با خواندن این داستان کوتاه و زیبا لحظاتی خوش و بیشتر در سایت نازوب سپری کنید.

با خواندن این داستان کوتاه و زیبا لحظاتی خوش و بیشتر در سایت نازوب سپری کنید.

مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش، کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید

کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش، خیابان ساکت بود

فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد

منبع  : ناز وب

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *