
به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، باران نیکراه با یک آرامش ظاهری و لحن زیبایش، طوفانی خاموش را در دل مخاطب به پا میکند. او از روزهای آفتابی، پرندههای آزاد، وجدانهای پاک و آینده روشن میگوید، اما زیر متن تمام این واژههای زیبا، یک «اما»ی بزرگ سنجاق شده است. این شعرخوانی، داستانِ تمام دفعاتی است که در جواب «چه خبر؟»، لبخند زدهایم و گفتهایم «شکر، همهچیز عالیه»، در حالی که درونمان شب تاریکی جریان داشته است.
تکرار مکرر واژه «مثلاً» در این اثر، شبیه به ضرباتی آرام اما مداوم بر پیکرهی این تظاهر روزمره است. نویسنده شعر (انس کیشوویچ) با ظرافتی بینظیر نشان میدهد که چطور انسانها برای بقا، مجبورند واقعیتهای تلخ را پشتِ واژههای اتو کشیده و ردیف شده پنهان کنند. نیکراه با آن لحن منحصربهفرد و چشمهایی که در اوج خنده، رنگ بغض میگیرند، آینهای جلوی روی ما میگذارد؛ آینهای که نشان میدهد چقدر دردهایمان را جدی نگرفتهایم.
و مثلاً دردی نداری… روز، مثلاً آفتابیست؛ تو، مثلاً شادمانی، در گذری…
همه، مثلاً خوشحال؛ همه، مثلاً آسوده؛ همه، مثلاً خشنود؛ و تو هم، مثلاً خوشحال…
بزرگترین «مثلاً» یا نقابی که این روزها به چهره زدید تا کسی متوجه دردهای ناگفتهتون نشه چیه؟ در قسمت دیدگاه برامون بنویسید تا کمی از سنگینیش کم بشه.
