
بررسی و نقد کتاب یعقوب را دوست داشتم؛
داستانی که ناگهان خوانندهاش را شگفتزده میکند
در طول داستان «یعقوب را دوست داشتم»، نویسنده، خوانندگانش را شگفت زده میکند؛ اما شاید بزرگترین شگفتی، تغییر در شخصیت اصلی و در انتهای داستان است؛ جائی که خواننده به همراه سارالوئیز با موقعیتی روبهرو می شود که برداشت او ازتمام رنجهای دوران نوجوانیاش را تحت تأثیر قرار دهد.
سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- بهاره سرمدی نجف آبادی، منتقد ادبی: دوران نوجوانی از مهمترین دورههای زندگی هر انسانی است؛ دورانی که شناخت به مرحله جدیدی از رشد خود میرسد. نوجوان دنیای واقعی را درک میکند، اما تجربه زندگیاش آنقدر کوتاه است که نمیتواند موقعیت خود را در پسِ این دنیای تازه کشف شده، پیدا کند. نوجوانی دوران سرگشتگی است میان منِ جدید با نیازهای جدید و منِ دیروزی! و نوجوان احساس میکند، با هردوی آنها غریب و ناآشناست. منِ دیروز که کودکی خام و خوشخیال بود را، حتی گاهی با تنفر و خجالت پس میزند و منِ جدید نیز اگرچه برایش جذاب است، اما او را نمیشناسد و با او نیز احساس بیگانگی میکند. از این رو نیاز به خودآگاهی پدیدار میشود و در صورتی که نوجوان بتواند در میان این سرگشتگیها و تعارضات، خودش را درست بشناسد و مسیر زندگیاش را پیدا کند، در زندگی مسیری رو به رشدتر و هموارتر خواهد داشت.
کتاب یعقوب را دوست داشتم اثر خانم کاترین پترسون یک پیشنهاد خیلی خوب برای گروه سنی نوجوان است. این کتاب که موفق به دریافت مدال نیوبری در سال ۱۹۸۱ شده است را نویسندهای به نگارش در آورده که خود مفتخر به دریافت جوایز متعددی، از جمله؛ جایزه هانس کریستین اندرسون و آسترید لینگرن گشته.
