داداش دختر فروشیه !داستانی خواندنی و کوتاه
عمار ذابحی در گوگل پلاس نوشت:
آقا مهدی تازه بچه دار شده بود. مجید مرخصی گرفته بود و رفته بود خانه ایشان. لیلا را بغل گرفته بود و با آب و تاب گفته بود: «داداش! دخترت فروشی است؟» آقا مهدی هم با حاضر جوابی گفته بود: «داداش! یکی بزرگترش را برایت میخرم.»
