خون گاوخونی در شیشه خشکسالی

جانی در تن گاوخونی نیست. مثل مرده‌ای که لاشه‌ای از آن مانده باشد. اینکه فکر کنی تالاب دیگر نای چشم بازکردن ندارد، یعنی فاجعه. چشم‌های تالاب، کهربایی شده. زرد و سوخته. مثل مرده‌ای که روز‌های زیادی مانده باشد و از یاد برود. خموده و خاموش.
جانی در تن گاوخونی نیست. مثل مرده‌ای که لاشه‌ای از آن مانده باشد. اینکه فکر کنی تالاب دیگر نای چشم بازکردن ندارد، یعنی فاجعه. چشم‌های تالاب، کهربایی شده. زرد و سوخته. مثل مرده‌ای که روز‌های زیادی مانده باشد و از یاد برود. خموده و خاموش.

تالاب گاوخونی

اقتصاد۲۴– جانی در تن گاوخونی نیست. مثل مرده‌ای که لاشه‌ای از آن مانده باشد. اینکه فکر کنی تالاب دیگر نای چشم بازکردن ندارد، یعنی فاجعه. چشم‌های تالاب، کهربایی شده. زرد و سوخته. مثل مرده‌ای که روز‌های زیادی مانده باشد و از یاد برود. خموده و خاموش. بوی زُهم می‌زند توی دماغت. تالاب، بوی آب گندیده می‌دهد و مثل جنازه مومیایی‌شده‌ای که از کف دریا بیرونش آورده باشند، مچاله شده. تهی شده از هرچه آبادی است. همه ماهی‌ها مرده‌اند و باد، انگار بوی نعش گاوخونی را شلاق‌کِش می‌آورد و توی بینی‌ات می‌نشاند. یادش بخیر تالاب روزگاری ۱۰ سال یا بیشتر بهشت پرندگانی بود که حالا چشم‌های‌شان پر از اشک است. از قصه گاوخونی تنها دو درصد مانده، مثل افسانه‌های قدیمی، نه پرنده‌ای و نه آبی. برهوتی است رنجیده از دوران. پوست تالاب، ورم کرده و جانش درد می‌کند. مردمانی که در کنارش زندگی می‌کنند، ناامید شده‌اند، تمام چیزی که حالا برای مردمان ورزنه باقی مانده است، بیابان است و مریضی و خاکستر‌نشینی.

خانه زیور پر شده از غبار و خاکستر، این توفان، چند ماهی است که پایانی ندارد. صدای شیرین خنده بچه‌ها توی حیاط خانه زیور، یک آن بند نمی‌آید؛ اما کام زیور، تلخ است. روسری آبی‌اش را پایین‌تر می‌کشد و با خجالت می‌گوید: «روزگاری اینجا شهری بود از خشت و آینه. حالا بیابان شده. قوتمان شده غم». بریده‌بریده حرف می‌زند. دست‌های تاول‌زده‌اش، رو به کبودی رفته؛ خار‌ها بی‌رحم‌اند و زمین سنگدل. یکی از اتاق‌ها پر شده از خار‌هایی که قرار است در نبود آب و سبزی، خوراک شود، برای گوسفندهایش که یکی در میان زنده مانده‌اند. آسمانِ آبی در افق، رو به تیرگی نهاده و مه‌آلود از خاک، به رنگ آجری درآمده است. خیلی وقت است که خون زاینده‌رود، در رگ خاک گاوخونی نجوشیده. تیرگی خاکستری‌رنگی، زمین‌ها را پوشانده. نه آبی هست و نه نانی. انگار آبادی، بقچه‌اش را بسته و رفته است.

غلامعلی سَرمد، یکی از اهالی، دلش خون، از حال و روز گاوخونی است. در حرف‌هایش مشخص است که دل و دماغ چندانی ندارد، «درد»، به زندگی خیلی‌ها آفت زده و آتش خشک‌سالی بسیاری از کشاورزان را به خاکستر نشانده است. حالا آخرین آب‌بند، روی رودخانه که در ۱۸ کیلومتری شرق ورزنه در مسیر تالاب گاوخونی قرار گرفته هم با لب خشکیده دل‌دل می‌زند. زمین‌ها مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشد؛ آب‌آب می‌کنند. سرمد می‌گوید: این‌ها را می‌بینی همه چیز ما بود؛ برای خودمان برو بیایی داشتیم؛ حالا در نانمان هم مانده‌ایم. بچه‌هایمان گرسنه مانده‌اند. اگر آب نباشد، ما هم نیستیم؛ کاش یک نفر به داد ما برسد.

منبع  : اقتصاد 24

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *