وقتی مادرم هر روز ملافه امیر را عوض میکرد شاهد ریزش موهای امیر بود. مادرم هر روز موهای ریخته شده پسرش را میشمرد. لحظه به لحظه جلوی چشمش از بین رفتن فرزندش را میدید که چطور مانند شمع، آب میشود. ولی کاری نمیشد کرد. عاقبت داداش امیر ۳۰ شهریور ۱۳۶۳ به شهادت رسید
جوان آنلاین: شهید علی خوشلفظ را با خاطراتی که از او در کتاب «وقتی مهتاب گم شد» منتشر شده است، میشناسیم. حضرت آقا نیز تقریظی بر این کتاب نوشتند که باعث توجه بیشتر دوستداران حوزه دفاع مقدس به کتاب شد. اما دو برادر دیگر شهید خوشلفظ نیز از شهدای دفاع مقدس هستند. امیر، اولین پسر این خانواده است که سال ۶۳ براثر عوارض شیمیایی در مناطق عملیاتی آسمانی شد. سپس جعفر در سال ۶۶ و هفت ماه پس از ازدوجش شهید شد و نهایتاً علی، در سال ۹۶ بر اثر عوارض جانبازی شیمیایی که داشت به برادران شهیدش پیوست. گفتوگوی «جوان» با نیره خوشلفظ، خواهر شهیدان را پیش رو دارید.
سه برادر شما در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند و این نشان دهنده خانوادهای انقلابی است. به نظر شما چه سبکی در زندگی خانواده شما وجود داشت که باعث شد سه نفر از این خانواده به شهادت برسند؟
پدر و مادرم، پنج فرزند داشتند، سه پسر و دو دختر. فرزند اول خواهرم هستند و بعد برادرهایم به ترتیب امیر متولد ۱۳۴۱، علی متولد ۱۳۴۳ و جعفر متولد ۱۳۴۵ که هر سه به شهادت رسیدند و فرزند آخر خانواده خودم هستم که سال ۱۳۵۱ به دنیا آمدم. رهبر معظم انقلاب مدظلهالعالی، در صحبتهایی که در دیدار با ایشان داشتیم، در خصوص برادران شهیدم فرمودند: «برادران خوشزخم، خوشرفیق، خوشنیت و خوشلفظ». مرحوم پدرم شغلش آزاد بود. راننده ماشینبزرگ و کارش دائم در جادهها بود. ایشان به رعایت حرام و حلال در کارش خیلی اهمیت میداد.
مرحوم مادرم هم معلم قرآن محله بود. مادرم در حقیقت با عملش به بچهها الگو میداد. آن چیزی که عمل میکرد، به بچههایش منتقل میکرد. دیگر هیچ لزومی نداشت برای ما از خدا و پیغمبر بگوید، مادرم جلسات قرآن داشت، خودش مربی قرآن و باسواد بود و قرار بود معلم شود، اما بعد از ازدواج، پدرم گفته بود: «تربیت بچهها خیلی مهمتر است.» بعد از آن، مادرم مربی بودن را در خانه پیاده میکرد. همیشه اگر کسی مشکلی داشت، مثلاً وام میخواست یا از نظر اعتقادی سؤال داشت، در منزل ما، برای همه باز بود. منزلی نزدیک خانهمان در همدان خیلی معروف بود، خانمها آنجا برای جبهه کار میکردند، خیاطی میکردند، حبوبات پاک میکردند، بستهبندی میکردند و… مادر من هم پایثابت کار در آنجا بود. یعنی ما هر بار اگر از مدرسه میآمدیم و میدیدیم در خانهمان بسته است، میرفتیم و مادرمان را آنجا پیدا میکردیم. زمان جنگ تحمیلی، چون خواهر بزرگم زودتر از همه ازدواج کرده بود و من هم آن زمان ۱۴ یا ۱۵ سال بیشتر سن نداشتم میدیدم داداشها سر جبهه رفتن با هم دعوا داشتند که نوبتی بروند تا مادر تنها نماند. همزمان هم پیش آمده بود، چند بار داداشهایم با هم مجروح شده بودند.
