خودرو شهید مرادی تابوت شهدای دستمال سرخ شده بود!

يك لندرور قديمي تحويل شهيد رضا مرادي بود. هر وقت يكي از بچه‌هاي گروه به شهادت مي‌رسيد، پيكرش را با همين لندرور به تهران منتقل مي‌كرديم. شهيد مجيد جهان بين، عباس مقدم، عباس داورزني، عباس اردستاني و... را با همين لندرور به تهران برديم. جالب است كه پيكر خود شهيد رضا مرادي را هم با لندرور تحويلي خودش به شهر ري منتقل كرديم

يك لندرور قديمي تحويل شهيد رضا مرادي بود. هر وقت يكي از بچه‌هاي گروه به شهادت مي‌رسيد، پيكرش را با همين لندرور به تهران منتقل مي‌كرديم. شهيد مجيد جهان بين، عباس مقدم، عباس داورزني، عباس اردستاني و… را با همين لندرور به تهران برديم. جالب است كه پيكر خود شهيد رضا مرادي را هم با لندرور تحويلي خودش به شهر ري منتقل كرديم

چند سال پیش که با تعدادی از پاسدار‌های دوره اولی پادگان ولیعصر (عج) تهران گفتگو می‌کردم، از همرزمی به نام مهدی راسخ نام می‌بردند که از مدت‌ها قبل ارتباط‌شان با او قطع شده بود. نمی‌دانستند راسخ به شهادت رسیده یا هنوز در قید حیات است. مدت‌ها گذشت تا اینکه یکی از عکاسان خبری، شماره تلفن رزمنده‌ای به نام راسخ را برایم فرستاد. با او تماس گرفتم و متوجه شدم همان مهدی راسخ گمشده بچه‌های پادگان ولیعصر (عج) است. راسخ، اما از نظر خودش همیشه در دسترس بود! او که در پی بمباران‌های شهری رژیم بعث عراق، همسرش جانباز شده بود، در سال ۶۲ به ناچار از جبهه‌ها خارج شد و مدتی بعد همراه خانواده در زنجان ساکن شدند. اکنون راسخ دوستان دوران جنگ را پیدا کرده است. البته بسیاری از آنها به شهادت رسیده‌اند و چند نفری مثل او در گوشه و کنار کشورمان زندگی می‌کنند. در گفتگو با مهدی راسخ محمدی شنوای خاطراتش از حضور در کردستان و جبهه‌های غرب شدیم. او می‌گوید شور و حال اوایل پیروزی انقلاب و حضور در ماه‌های اول جنگ تحمیلی تکرار ناشدنی است. 

شما از پاسدار‌های دوره اول سپاه بودید، اولین مأموریتی که به شما داده شد چه بود؟
ما در پادگان ولیعصر (عج) تهران که عملیات سپاه در آنجا مستقر بود، حضور داشتیم. با نفراتی مثل ابوشریف، شهید اصغر وصالی، شهید سعید گلاب بخش و… کار می‌کردیم. اوایل مأموریت‌های ما داخل خود تهران بود. مثلاً ما مدتی در زندان اوین مستقر بودیم که آن زمان ایادی رژیم و باقیمانده‌های ساواک و مأمورانی را که در جریان انقلاب به سمت مردم شلیک کرده بودند در اوین نگهداری می‌کردیم. مدتی بعد هم که اولین گردان سپاه تهران به نام گردان پنجم به فرماندهی شهید اصغر وصالی تشکیل شد، همراه این گردان به مهاباد رفتیم. پاییز سال ۵۸ بود که به آنجا اعزام شدیم. 

یعنی تا آن موقع سپاه گردان تشکیل نداده بود؟
چرا تشکیل داده بود، اما بیشتر گروه‌هایی بودند که نام گردان روی خودشان گذاشته بودند. گردان پنجم در واقع اولین گردان کلاسیک با چند گروهان بود، یعنی تا حدی شکل و شمایل یک گردان نظامی را داشت. قبل از آن اغلب بچه‌های سپاه و خصوصاً فرماندهان نظامی مثل شهید وصالی، تفکر رزم آزاد داشتند، یعنی یک گروه رزمی جمع و جور را برمی‌داشتند و عملیات چریکی و نامنظم انجام می‌دادند. گردان پنجم اولین گردان منظم و کلاسیک بود که در سپاه تهران تشکیل شد. فرمانده سپاه تهران آن موقع ناصر جبروتی بود. فرمانده پادگان ولیعصر (عج) هم برادری به نام جهرمی بود. خلاصه اصغر وصالی در پاییز سال ۵۸ رسماً حکم گرفت که یک گردان از بچه‌های سپاه را تشکیل دهد و به مهاباد برود. من هم در جمع این بچه‌ها بودم. 

در مهاباد چه مأموریتی به شما محول شده بود؟
مهاباد آن موقع در سیطره گروه‌هایی مثل کومله و دموکرات بود. حتی بخشی از پادگان ارتش هم در اختیار آنها بود. کنار پادگان ارتش یک کاخ نوجوانان بود که در زمان شاه اردو‌های دانش‌آموزی در آن برگزار می‌شد. ما رفتیم و در همین کاخ نوجوانان مستقر شدیم. قصدمان هم آزادسازی شهر مهاباد از دست ضد انقلاب بود. منتها تعداد گروهک‌ها در مهاباد خیلی زیاد بود. از طرف دیگر هیئت حسن نیت از تهران آمد تا با مذاکره مشکلات کردستان را حل کند. این هیئت هم جلوی اقدامات رزمی را می‌گرفت و آزادی عمل نداشتیم. یادم است هنگامی که هیئت حسن نیت آمد و با سران ضد انقلاب مشغول مذاکره شد، اصغر وصالی از فرصت استفاده کرد و از ما خواست لباس بومی‌ها را بپوشیم و به شهر برویم و تا می‌توانیم سلاح بخریم. چون آن زمان مثل اقلام عادی در سطح شهر سلاح فروخته می‌شد. اول قصدمان این بود که با خرید تسلیحات مختلف، از افتادن آنها به دست ضد انقلاب جلوگیری کنیم. منتها بعد دیدیم آن قدر سلاح زیاد است که نمی‌شود با خرید آنها کاری انجام داد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *