پیکر سمیهسادات دو روز بعد از شهادتش در قطعه ۴۲بهشت زهرا به خاک سپرده شد. در مراسم، بسیاری از دوستان و نیروهایش حضور داشتند. آنهایی که صبح همان روز در جلسه بودند و فقط چند دقیقه پیش از انفجار به سفارش خواهرم، ساختمان را ترک کرده بودند، حال و روز بسیار سختی داشتند؛ در سالن دعای ندبه دور پیکرش جمع شدند و سر روی شانههای هم گذاشته و گریه میکردند. صحنه بسیار تلخی بود، آنها در یک روز داغ ۱۳ نفر از همکارانشان را دیدند
جوان آنلاین: سمیه سادات، متولد دی سال ۱۳۶۰ در تهران بود؛ دختری که سالها پیش از آنکه نامش در شمار شهدا ثبت شود، زندگیاش را وقف خدمت به مردم کرده بود. بیش از دو دهه در کسوت پاسداری در سازمان بسیج و در جایگاه فرماندهی حوزههای مقاومت در غرب تهران فعالیت میکرد. ظهر روز دوم جنگ تحمیلی سوم، یعنی روز یکشنبه دهم اسفند، حوالی اذان ظهر در محل کارش ـ حوزه مقاومت بسیج ۱۰۴ رضوان ـ همراه با معاونان و نیروهایش هدف حمله موشکی دشمن امریکایی- صهیونیستی قرار گرفت؛ حملهای که بر اثر آن ۱۳ نفر به شهادت رسیدند و سمیه نیز همراه یاران خود آسمانی شد. فاطمه سادات بکائی، کوچکترین خواهر این شهیده، در گفتوگو با ما گوشههایی از زندگی خواهرش را روایت کرده است.
اهل روضه و هیئت بود
ما دو برادر و چهار خواهر هستیم، سمیه فرزند اول خانواده بود. پدرمان در شرکت ایرانخودرو کار میکرد، اما روز تولد سمیه در جبهه (دفاع مقدس هشتساله) بود و پس از تولد دخترش که اولین فرزندش هم بود به تهران بازگشت. در کنار پدر، مادری خانهدار و متشرع داریم که ستون خانواده و مایه آرامش خانه بود؛ مادری که بندگی خدا و عشق به اهلبیت (ع) را از همان دوران کودکی در دل فرزندانش کاشت و با تربیت ویژه، راهی را پیش پای سمیه گذاشت که سرانجام به شهادت ختم شد.
مادرم همه ما را از همان کودکی با خودش به مجالس روضه میبرد. آنقدر این کار را به خوبی و مستمر ادامه داد که وقتی بزرگتر شدیم، هر کداممان دلبسته یک منبر و هیئت شدیم. از آن روز به بعد دیگر کاری نداشت که کجا میرویم؛ فقط خوشحال بود که راهمان را پیدا کردهایم. ماه محرم که میرسید ما کمتر در خانه حضور داشتیم. بعد از برگشتن از مدرسه و دانشگاه یا محل کار، همهمان راهی هیئت میشدیم و مادر خودش پای ثابت روضههای خانگی بود.
