اما یک شب، طوفانی سهمگین در تپه بالای مشرف به رودخانه رخ داد. طوفان دست بردار نبود. روزها و شبهای متمادی ادامه داشت و رود را به سیلی خروشان، آکنده از گل و آوارهای خطرناک تبدیل کرد.
جوان آنلاین: مهدی صانعی در کانال تلگرامی «گاهنامه مدیر» نوشت: ریچارد باخ (داستان نویس) در کتاب خود به نام اوهام، داستان یک گروه از خرچنگهای باستانی را تعریف میکند که سالها با آرامش و بدون دغدغه در میان صخرههای پایین یک رودخانه آرام و پرپیچ و خم زندگی میکنند. غذایی که هر روز رودخانه با خود میآورد بیش از نیاز خرچنگها بود و خرچنگها هیچ دغدغهای بابت غذا نداشتند.
اما یک شب، طوفانی سهمگین در تپه بالای مشرف به رودخانه رخ داد. طوفان دست بردار نبود. روزها و شبهای متمادی ادامه داشت و رود را به سیلی خروشان، آکنده از گل و آوارهای خطرناک تبدیل کرد. امواج سهمگین سیلاب بر آنها میکوبید و خرچنگها لرزان و ترسان به صخرهها چسبیده بودند و از ترس کوبیده شدن به این ور و آن ور، محکم صخرهها را گرفته بودند.
محیط امن آنها به کابوسی وحشتناک تبدیلشده بود. دیگر از امنیت خبری نبود آنها حتی نمیتوانستند ببینند چه رسد به اینکه چیزی بخورند. بسیاری از آنها از ترس مردند، بسیاری دیگر در اثر برخورد با صخرهها جان دادند… البته تعداد کمی از آنها نجات یافتند.
سؤالات استراتژیک
