علیرضا علاقه داشت که به زبان عربی مداحی کند و برای همین تلاش میکردیم برایش شعرهای عربی تهیه کنیم و از منابع مختلف، حتی از کسانی که در عراق و قم بودند، کمک میگرفتیم تا او بتواند لحن مناسب را تمرین کند و به خوبی بخواند
جوان آنلاین: به دولتآباد رفتیم، کوچه شهید الهی. قرارمان گفتوگویی صمیمانه با خانواده شهید علیرضا وفایی، مشهور به «علی خفاف» بود؛ سرباز مداح و عربزبانی که در حملات اخیر رژیمصهیونیستی به زندان اوین به شهادت رسید. در همان گفتوگوی ابتدایی متوجه شدیم که علیرضا نوه شهید هادی خفاف (وفایی) است؛ پدربزرگی که سالها پیش در زندانهای رژیم بعث عراق تنها به جرم ایمان و ارادتش به اهل بیت (ع) به شهادت رسیده بود. همین نشان میداد که در خانواده وفایی، جهاد و ایستادگی، موروثی است و خون شهادت در رگهایشان جاری است. به گفته مادر شهید، این راه همچنان ادامه خواهد داشت… نوشتار زیر ما حصل همکلامی ما با مادر و پدر سرباز شهید علیرضا وفایی است.
مادر شهید
دوستداری من شهید شوم؟!
من و همسرم در سال ۱۳۸۱ ازدواج کردیم و برایم افتخار بود که وارد خانوادهای شدهام که یک شهید را تقدیم اسلام کرده است. پسرم علیرضا در ۱۹ دی ۱۳۸۲ به دنیا آمد. چون روز تولد او با روز تولد داییام که او هم در زندانهای بعث به شهادت رسیده بود، نام او را علی گذاشتیم. همچنین از آنجا که تولد او با میلاد امامرضا (ع) همزمان شد، پدرش نام رضا را هم به اسم او اضافه کرد و در نهایت نام او را «علیرضا» گذاشتیم؛ علیرضا فرزند بزرگ خانواده است و دو فرزند دیگرم زهرا خانم و آقامهدی هستند. تفاوت سنی من و علیرضا بسیار کم بود و این باعث شده بود رابطهای عمیق و صمیمی بین ما شکل بگیرد. او قد میکشید و از من هم بلندتر میشد، وقتی کنار هم راه میرفتیم، همه فکر میکردند ما خواهر و برادر هستیم. علیرضا محبت زیادی به من داشت و همیشه میگفت: «مامان، اگر اتفاقی برای تو بیفتد من دیگر تاب نمیآورم و میمیرم.» یک بار هم از من پرسید: «دوست داری من شهید شوم؟» من پاسخم مثبت بود و گفتم «بله، چراکه نه»، اما هرگز تصور نمیکردم که این خواسته قلبیاش به این زودی محقق شود.
گلزار شهدا، بهشت روی زمین
من علاقه زیادی به شهدا داشتم و گلزار شهدا برایم مثل بهشت روی زمین بود. همیشه دوست داشتم وقتی آنجا میروم، زمان زیادی را آنجا بگذرانم، اما هرگز فکر نمیکردم روزی مزار پسرم هم در همانجا باشد. من همیشه راه و سبک زندگی شهدا را دنبال میکردم. درباره آنها کتاب میخواندم و مستندهایشان را تماشا میکردم. همیشه دعا میکردم که خدا به مادران شهدا، به ویژه خانوادههایی که تعداد زیادی شهید دادهاند، صبر و تحمل میدهد، چون از دست دادن عزیر خیلی سخت است. در پاییز سال ۱۴۰۳ برای شرکت در خاکسپاری یکی از مادران شهدا رفتم. به مادرم گفتم چطور این مادران میتوانند دوری از فرزندانشان را تحمل کنند. صبری که خدا به آنها داده را همیشه ستایش میکردم. دلم همیشه با شهدا بود. یک سال در روز عرفه توفیق داشتم که به مزار شهید گمنام ۱۷ ساله در دولتآباد بروم و دعای عرفه را کنار مزارش بخوانم. وقتی کنار مزار شهید گمنام بودم، به او گفتم اگر مادرت زنده است، خدا به او صبر دهد و اگر نیست، خدا او را در محضر خودش رو سفید کند که چنین فرزندی را تربیت کرده است. آن زمان نمیدانستم که در مدت کوتاهی پسر خودم هم به شهادت خواهد رسید و ما هم به جمع خانوادههای شهدا ملحق خواهیم شد.
