محمدعلی پشت سر آقای رئیسی نماز خوانده و عکس انداخته بود. پسرم آنقدر بچه بیادعایی بود که وقتی شهادت آقای رئیسی را از رسانهها پخش کردند، در کنار من روی مبل نشسته بود. با حالت تأسف گفت تابستان قبل ایشان به موکب مدافعان حرم آمده بودند و با هم عکس انداختیم. گفتم پس چرا عکسهایت را به ما نشان ندادی! گفت هنوز به دست خودم نرسیده است
جوان آنلاین: شهید سرگرد محمدعلی علیزاده از شهدای حمله رژیم صهیونیستی به سازمان بسیج مستضعفین است. محمدعلی فرزند ارشد خانواده و متولد هشتم دی ماه ۱۳۷۲ بود؛ فرزندی از یک خانواده مذهبی که تولدش با سختیها و دشواریهای زیادی همراه و بعد از تولد نیز نوزادی نحیف بود که به خواست خدا ماند، قد کشید و ۳۲ سال نیز در دنیا زندگی کرد تا عاقبت با مرگی، چون شهادت آسمانی شود. سهیلا پژوهی، مادر شهید محمد علی علیزاده در گفتوگو با «جوان» با بغض فروخورده و خشم از جنایت رژیم کودککش و غاصب صهیونیست برایمان از فرزندش روایت میکند.
آقا محمدعلی هنگام شهادت چند ساله بود و چه نکاتی از دوران کودکی شهید در ذهن دارید؟
ما یک خانواده پنج نفره هستیم و محمدعلی فرزند ارشد خانواده بود که الحمدلله به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پسرم متولد هشتم دی ماه ۱۳۷۲ و هنگام شهادت ۳۲ ساله بود. محمدعلی دو برادر از خودش کوچکتر دارد که هر دو دانشجو و مشغول تحصیل هستند. اگر بخواهم از دوران کودکی محمدعلی بگویم او شش ماهه به دنیا آمد و من در دوران بارداری دچار مشکلی شدم که باعث شد از سه ماه حاملگی در دوران بارداری در بیمارستان بستری شوم. پزشکان معتقد بودند باید به زندگی جنین خاتمه دهم ولی پزشکی که من تحت نظرش بودم معتقد بود حالا با هم همکاری کنیم تا ببینیم چه اتفاقی میافتد. با این امید من تحت مراقبتهای ویژه در بیمارستان قرار گرفتم و در سه ماهه دوم به طور مطلق در بیمارستان بستری بودم. در ماه ششم بارداری بودم که در شب ۱۳ ماه رجب علائم زایمان فعال شد و طبق تدابیر ویژه، من سه روز در شرایط بسیار سختی بودم که بعد از اتمام سه روز محمدعلی به دنیا آمد.
اوایل بارداری بودم که یک شب خواب دیدم به من گفتند تو صاحب پسری میشوی و اسمش محمد… است. من قسمت دوم اسم را متوجه نشدم و هرچقدر فکر کردم یادم نیامد که به من چه گفتند. خودم تصمیم گرفته بودم اسم بچه را محمد سبحان بگذارم ولی شک داشتم و منتظر بودم که چه اتفاقی میافتد. وقتی ۱۳ رجب علائم زایمان فعال شد و ۱۵ رجب محمدعلی به دنیا آمد، به دلیل میلاد حضرت امیرالمؤمنین (ع) همه به من گفتند بچه اسمش را با خودش آورد و نهایتاً نام محمدعلی را برایش انتخاب کردیم.
پس شهید قبل از تولد امکان داشت از بین برود و اصلاً به دنیا نیاید؟
بله، حتی وقتی به دنیا آمد وزنش یک کیلو و ۱۵۰ گرم بود. روزهای اول وزنش کمتر هم شد و به ۸۵۰ گرم رسید. آنقدر این نوزاد کوچک بود که خانواده پدری منصرف شدند اسمش را رستم بگذارند. (چون آنها میخواستند نام جد پدریشان را که رستم بود برای بچه انتخاب کنند.) محمدعلی یکماه و نیم در دستگاه مخصوص انکوباتور بستری بود و من هر روز سه ساعت در مسیر بودم تا ۸ صبح در بیمارستان باشم و شیر خودم را به نوزاد تازه متولد شده بدهم. تا ساعت ۱۱ شب برمیگشتم و این کار هر روز من در آن یکماه و نیم بود.
تا اینکه بعد از گذشت یکماه و نیم، وزن نوزاد یک کیلو و ۱۵۰ گرم شد. گفتند میتوانم نوزاد را به خانه ببرم. در منزل از لحاظ بهداشتی مراقبتهای خاصی داشت و من آن موقع هم تحصیل و هم تدریس میکردم و به خاطر شرایط محمدعلی هر دو کار را کنار گذاشتم.
وزن محمد علی تا یکسال از وزن بچههای دیگر کمتر بود و من همیشه میگفتم آقای دکتر چیزی بدهید که پسر من سریع رشد کند. دکترش میخندید و میگفت صبور باش. رشد پسرت به ژنتیکش بستگی دارد. چون پدر و مادرش قد بلند هستند او هم قد بلند میشود. شما نگران نباشید.
وقتی محمدعلی بزرگتر شد نیم متر از من بلندتر شد. اولین فرزند خانواده بود و فاصله سنیاش با برادرش هشت سال بود. به دلیل شرایط او تدریس و کار را کنار گذاشته بودم برای همین خیلی وقت داشتیم در کنار هم باشیم. انگار خدا محمدعلی را برای شهادت زنده نگه داشته بود.
در کودکی چطور ایشان را تربیت کردید که نهایتاً به سعادت شهادت رسید؟
من اعتقاد داشتم یک مادر باید انرژی زیادی برای فرزندش بگذارد. هرچند شرط ازدواجم ادامه تحصیل بود ولی ترجیح دادم تا مدتی به دلیل مراقبت از محمدعلی درس نخوانم و بعد به صورت غیر حضوری ادامه دهم. برای تربیت محمدعلی سعی میکردم حتی در خرید اسباب بازی هم وقت بگذارم تا وسیلهای بخرم که در یادگیری او تأثیرگذار باشد. همیشه از محمدعلی تشکر میکردم که حس مادری را با او شروع کردم. داستانهایی که برایش میخواندم با جان و دل برایش وقت میگذاشتم. پدرش داستانهای انبیا را هر شب برای محمدعلی تعریف میکرد. تمام کتابهایی که برای محمدعلی میخواندیم از کانون فکری پرورشی انقلاب میخریدم. از نظر آموزش آداب با هم صحبت میکردیم و آموزش میدادم و کاردستی در کنار هم درست میکردیم. با توجه به اولویت مادری که برای فرزندانم داشتم هیچ کدام از آنها را نگذاشتم در مهدکودک رشد کنند.
