در سکوتی سنگین خود را به بیمارستان رساندیم. جلوی باجه رفتیم و گفتم پسرم را اینجا بستری کردند؟ بگویید کدام بخش است و… آقای دیگری این طرف ایستاده و لیستی دستش بود. نفهمیدم که بود! نمیدانستیم آن لیست دستش چکار میکرد؟ اسم پسرمان را پرسید. گفتیم. نگاهی به لیستش انداخت و گفت شهید شده… تو لیست شهداست… بروید معراج شهدا…
جوان آنلاین: باز هم قطعه ۴۲، با همان حال و هوای عجیبش. ردیفهای آخر، مزار شهید علیرضا تنابنده است. بالای مزار شهید کتیبهای است که تصویر شهید بر آن نقش بسته است. روبهروی کتیبه میایستم؛ روبهروی علیرضا. چهرهای آرام و زیبا، با نگاهی زنده که تا عمق دل آدمی نفوذ میکند! گویی او با لبخندی دلنشین و صمیمی به استقبال زائرانش میآید. نگاهم میرود روی سنگ مزار. نوشتهها را میخوانم: چشمم به جملهای خیره میماند؛ «همچون شما زندهام، در بر شما ایستادهام، دیدگان خود را ببندید و پیرامون را بنگرید، مرا در برابر خویش خواهید دید.»
باید به دیدارشهدای دیگر بروم، چند قدمی برمیدارم، هنوز هم نگاهم به نگاه شهید خیره میماند، گویی او هم همراهیام میکند، بیاختیار باز میگردم سمت مزار، نمیدانم انگار حرفی ناگفته دارد هنوز! سنگ مزار را دور میزنم و پشت کتیبه را نگاه میکنم، نوشتهای دیگر و صدایی که با گوش جانم میشنوم: «زندگی رؤیایی بود که در خواب دیدم. مرگ بیداری است از آن خواب شیرین. تنها چیزی که از من خواهد ماند محبتی است که بخشیدم و لبخندی است که در دلها کاشتم.» این بار بهراستی با او خداحافظی میکنم، اما میدانم آن نگاه زنده و آن لبخند شیرین هیچگاه از یادم پاک نخواهد شد. در کنار این وداع، اشتیاقی در دلم زبانه میکشد؛ اشتیاق شناخت بیشتر او، چراکه حس میکنم این شهید ناگفتههای بسیاری برایم دارد…
«مامان عزیزم من رسیدم… دوستتان دارم»
برای شناخت بیشتر شهید، پیگیر میشوم و با آقای تنابنده، پدر علیرضا تماس میگیرم تا قرار مصاحبه بگذارم. ابتدا تمایلی به گفتوگو نشان نمیدهد و میگوید قبل از شما هم افراد مختلف از طرف شبکههای تلویزیون و مطبوعات برای مصاحبه تماس گرفتند. میگوید حال مادر علیرضا چندان مساعد نبود و نمیخواستیم بیشتر به حال خرابش دامن بزنیم. در گفتوگویم با پدر علیرضا متوجه میشوم مادر ایشان اهل قلم و نویسنده است و اکنون مشغول نوشتن رمانی در مورد پسرش علیرضاست. کتابی درباره علیرضا و آنچه بعد از او به آنها گذشت.
